امروز صبح نزدیکای دوازده و نیم از خواب بلند شدیم و مامانم کلی حرف بهمون زد،حقم داشت.. خیلی دیر می‌خوابیم و دیر بلند میشیم.. مامانم داشت به من می‌گفت:این دختره هیچ وقت هیچی نمیشه و هیچ‌کاری نمیکنه.. چند بار دیگه‌م همینو گفته بود که تو هیچی نمیشی و فلان و فلان،پول دادیم کتاب خریدی و همه‌شون دارن خاک میخورن!

به آبجی بزرگمم گفت انقدر می‌خوابی برا همین دو تومان تو جیبت نیست.. بابام امشب بخاطر مادربزرگم عصبی بود،خیلی خسته میشیم با این وضعیتش،هرشب با زحمت باید بهش غذا بدی و ساعت های ساعت رو پات وایستی..نمی‌دونم این چه گرفتاری بود سرمون اومد(خیلی خیلی خیلی سخته خیلی)،یک سال شد.

هر وقت مامان بزرگ حالش بد میشه بابام عصبی میشه و خیلی تند برخورد می‌کنه.. تیکه کلامشم اینه "کاش بمیرم" بعدم انتظار داره اعصاب و روان ما خوب باشه..انقدر حرفش سنگینه که هزار هزار بار می‌شکنم... میگم مدام از این حرفا میزنی خب برو خودکشی کن چیه مدام با این حرفات اذییت می‌کنی( می‌دونم حرفم اشتباهه و از سر صمیمت و عصبانیت این حرفو میگم اما اونقدر دردناکه وقتی از طرف خانواده‌ت حس اضافه بودن و مفت خور بودن می‌کنی،طوری که وقتی دلت یه چیری خواست با استرس و شرم بهشون بگی هوس فلان چیزیو کردی) بعدش میگه شاید یه روزی انجامش دادم! :)))))

هیچ وقت نمیگه بیا این پول چی لازم دارین بخرین( اصلا خسیس نیست اما خجالت می‌کشیم خودمون بهش بگیم)،مدام با لحن تند با داداشم حرف میزنه، داداشمم آنچنان احترامی نمیزاره و از طرفیم حق با بابامه اما یکم زیاده‌رویم می‌کنه.

برا همین میگم خوشبحال اونی که تک فرزنده،غصه‌ی هیچیو نداره،نه خواهر برادر نه هیچی بخدا...

بابام آدم بدی نیست خیلیم خوبه مهربونه و خیلی زیاد دوسمون داره خیلی خیلی زیاد..هرشب بوسمون می‌کنه و فربون صدقه‌مون میره اما مدام مقایسه مون می‌کنه،با اینکه دختر بزرگش تازه کنکور دکترا داده هیچ وقت بهش افتخار نمی‌کنه..میگه پسر فلانی فلان دانشگاه قبول شد الان کلی پول داره و خرج پدر و مادرشو میده،به من می‌گفت اگه درس می‌خوندی الان کمک خرجم بودی..حق داره می‌دونم حق داره..

بهش میگم عاشق دندون پزشکیم می‌خوام برم گیلان اما حتی یه سر تکون نمیده..پسرِ یکی از فامیلامون دندون پزشکی تهران سال اول قبول شد اونقدر بهش افتخار می‌کرد و ازش تعریف می‌کرد که انگار پسره اونه.. نخواستم بگم خب پدر من، مامان و باباش استاد دانشگاه و معلمن،گوشی دستش ۱۳۵ میلیونه،دست به سیاه و سفید نمیزنه،تو بهترین مدرسه درس خونده و بهترین امکانات رو داشته،پنج وعده تو روز غذا میخورده...پسر عموی دوستمم پزشکی قبول شده بود می‌گفت عمومم گفته سه میلیارد خرجش کردم..

خسته‌م از این مقایسه..روحم خسته‌ست،دارین خسته‌م می‌کنین این چه حرفایه آخه! چجوری نشکنم چجوری بی انگیزه نشم؟؟چجوری از حجم این فشار ها نمیرم؟!

نمیدونم چرا خدا تو هیچی زندگی بهم شانس نداده،نه نُخبه بودم نه خوشگل نه پولدار نه خوش‌رفتار.. چیه انقدر زود رنج و عصبیم.. برا همه چیز جوش میزنم،انقدر به همه چیز فکر می‌کنم،به ریزترین رفتار آدما هم فکر می‌کنم..

کاش والدین با بچه هاشون درد دل نکنن کاش..

من مجبورم زندگی بابا و مامانمو نجات بدم نه زندگی خودمو.. من مجبورم قلبمو چسب بزنم دندون رو جیگر بزارم...

خدا چقدر گِله دارم ازت چقدر دل خورم ازت چقدر ناامیدم کردی چقدر تو ذوقم زدی..

هر بارم تو وبلاگ از چیزای غمگین و مسخره‌ی زندگیم میگم.. حوصله سربره دیگه.. کی حوصله‌ی غرغرهای منو داره..

ولی برای خودم مینویسم نه بقیه..اونیم که خوند و هم‌دردی کرد دمش گرم.. ببخشید این وبلاگ اصلا جالب نیست.