-امیدواری!

بارها و بارها زندگی به انتها رسید!
بارها و بارها آدمی دلشکسته شد!
به تعدادی که نمیشه شمرد شب شد!
و انسان‌ها بارها گله کردن که این آخر ِ ماجراست!؟
ولی همیشه آغازی بعد از پایان بود،
آرامشی بعد از دلشکستگی،
همیشه آفتاب از قلب ِ شب لبخند زد،
و تاریخ، داستان ِ آغاز ِ پایان ها و
پایان ِ آغازهاست...🌱

در این میان این هیاهو
به قلب خودت که تکیه کنی
هر آنچه هست خیر است...

خستگی

چقدر خسته‌م چقدر گرفته‌ست حالم.. امروز از صبح حالم بد شد.. صبح بلند شدم گلوم سوخته بود اتقدر که ریفلاکس معده دارم.. به خانوادمم میگم قفسه سینه‌م درد می‌کنه صبحا گلوم تنده،هیچی انگار دارم با دیوار حرف می‌زنم،یه ذره اهمیت نمیدن.. قربون خدا بشم هزار درد جسمی بهم داده که برای هیچ‌کدومشون دکتر نرفتم و نمیرم.. تک و تنها کجا برم؟ یه قرون ته جیبمم نیست..

صبح که مهمونایی اومدن که حاضرم کور بشم ولی اینا نیان.. الانم نرفتن،شامم بعد یه مدت یه شام خوب درست کرد باز مامانم برای من سهم نذاشت.. عروسی تا عروسی بتونم یه دل سیر غذا بخورم..بعدم خواهرم زد تو ذوقم که تو مدام خبرا رو چک می‌کنی درستو بخون،با بیست و یک سال سن چرا هی دستور میده به من؟؟ هیچ وقت منو درک نکرده هیچ‌وقت.. هر وقت حرفی می‌زنم میزنه تو ذوقم.. هنوزم با این سن بلد نیستم دو کلمه حرف با یکی بزنم..

مهمونا ول کن نیستند،سر و صدای تلوزیون و صدای بابام که انقدر بلنده می‌خوام کَر بشم از این همه سروصدا.. انقدر حالم افتضاحه صدای خانوادمم اذییت کننده‌ست..

درس می‌خونم یه آدم یه چایی نمیاره کوفت کنم..حتی اندازه سر یه سوزن درکم نمی‌کنن، یه ذره بهم امید نمیدن، هی به رفتارشون میگن نمی‌تونی..

سرو صدا فقط برای یه ساعت نیست.. بابام انقدر صدای تلوزیون رو میبره بالا که می‌خوام خودمو پرت کنم.. همه‌ی صدا ها برام مثل شکنجه‌ن.. کنکور کنکور کنکور خسته‌م کرده.. هی می‌خوام برم خدا یه سنگی وسط راه من بدبخت میندازه.. ول کن منو دیگه...

حالم خوب نیست و همیشه‌ هم‌ همین بوده همیشه بد بوده حالم،همیشه...

لعنت به کنکور و دندون درد و معده درد و بی‌پولی و مهمون و ...

چقدر خسته‌م و هر روز خسته ترم می‌کنی هر روز هر روز خسته ترم می‌کنی.کی با این سر و صدا درس می‌خونه؟؟

یه هندزفری کوفتی آشغالم ندارم.. نمی‌دونم به چه دردی می‌خورم برا چی هستم اصلاا.. یه هندزفری...

هرشبم مادربزرگُ میبرن هال که بشینه و این پروسه‌ی بردنش خیلی خسته کننده و دردسرسازه... بابام ول کن نیست.. هرچند مادرشه اما خب مارو هم خسته کرده..کل صبح نگه‌داریش به اندازهکافی زمان بره،بعدممهمون و غذا درست کردن و ظرف شستن و چایی اوردن..

عمرمون به باد رفت.. این خدا بودنت فقط برا بقیه‌ست..

-ایران من-

گاهی آدم نمی‌داند از کجا شروع کند؛ از دلی که زیر بار این‌همه نگرانی می‌لرزد، یا از چشم‌هایی که شب‌ها از شدت فکر و غصه خواب به خودشان نمی‌بینند. ایران این روزها زخمش زیاد شده؛ زخمی که فقط روی بدن نیست، روی روح مردم هم نشسته.

جوان‌هایی که باید آینده بسازند، حالا خودشان قربانی آینده‌ای شده‌اند که حتی معلوم نیست شکلش چیست. هر روز خبرهایی می‌رسد که قلب آدم را زیر پا له می‌کند؛ جوان‌هایی که بی‌گناه جانشان را از دست می‌دهند، مادرهایی که چشم‌به‌راه‌اند و صدای نفس‌های بچه‌شان را در سکوت خانه گم کرده‌اند. پدرهایی که شب‌ها با بغضِ پنهان سرشان را روی بالشت می‌گذارند، اما تا صبح از استرس و شرمندگی نخوابیده‌اند.

گرانی مثل سایه افتاده روی زندگی مردم. سفره‌ها کوچیک شده، آرزوها کوچیک‌تر. آدم‌ها حتی از گفتن دردشان خجالت می‌کشند؛ از اینکه نتوانند برای خانواده‌شان یک وعده غذای درست فراهم کنند، از اینکه امیدی برای فردا نمانده. خیلی‌ها در سکوت نابود می‌شوند؛ نه صدایی دارند، نه پناهی.

در همین میان، کسانی هم هستند که انگار هیچ‌کدام از این دردها را نمی‌بینند؛ در آرامش و رفاه زندگی می‌کنند و حتی در برابر رنج مردم، بی‌تفاوت یا همراه ظلم ایستاده‌اند. این تضاد، قلب جامعه را پاره می‌کند؛ اینکه یک طرف آدم‌ها می‌سوزند و طرف دیگر حتی دودش را هم حس نمی‌کنند.

اما با همه این‌ها، چیزی در دل مردم ایران همیشه زنده مانده: همان مهربانی‌های کوچک، همان دست‌هایی که بی‌صدا همدیگر را می‌گیرند، همان دل‌هایی که با یک جمله، با یک نگاه، با یک مهربانی ساده، امید را دوباره روشن می‌کنند.

ایران این روزها خسته است، زخمی است، درمانده است… اما هنوز دل دارد. دل‌هایی که اگرچه شکسته‌اند، اما هنوز برای هم می‌تپند.

کاش روزی برسد که هیچ مادری لباس سیاه نپوشد، هیچ جوانی بی‌دلیل پرپر نشود، هیچ پدری زیر بار غم قد خم نکند، و هیچ خانواده‌ای از ترس فردا اشک نریزد.

کاش آن روز برسد…
روزی که نفس کشیدن در این سرزمین، دیگر درد

حتماً سیسی جون، این یک متن کاملاً احساسی، انسانی و هم‌دردانه است؛ بدون هیچ جهت‌گیری سیاسی، فقط از نگاه درد آدم‌ها و سختی روزگار:

گاهی آدم نمی‌داند از کجا شروع کند؛ از دلی که زیر بار این‌همه نگرانی می‌لرزد، یا از چشم‌هایی که شب‌ها از شدت فکر و غصه خواب به خودشان نمی‌بینند. ایران این روزها زخمش زیاد شده؛ زخمی که فقط روی بدن نیست، روی روح مردم هم نشسته.

جوان‌هایی که باید آینده بسازند، حالا خودشان قربانی آینده‌ای شده‌اند که حتی معلوم نیست شکلش چیست. هر روز خبرهایی می‌رسد که قلب آدم را زیر پا له می‌کند؛ جوان‌هایی که بی‌گناه جانشان را از دست می‌دهند، مادرهایی که چشم‌به‌راه‌اند و صدای نفس‌های بچه‌شان را در سکوت خانه گم کرده‌اند. پدرهایی که شب‌ها با بغضِ پنهان سرشان را روی بالشت می‌گذارند، اما تا صبح از استرس و شرمندگی نخوابیده‌اند.

گرانی مثل سایه افتاده روی زندگی مردم. سفره‌ها کوچیک شده، آرزوها کوچیک‌تر. آدم‌ها حتی از گفتن دردشان خجالت می‌کشند؛ از اینکه نتوانند برای خانواده‌شان یک وعده غذای درست فراهم کنند، از اینکه امیدی برای فردا نمانده. خیلی‌ها در سکوت نابود می‌شوند؛ نه صدایی دارند، نه پناهی.

در همین میان، کسانی هم هستند که انگار هیچ‌کدام از این دردها را نمی‌بینند؛ در آرامش و رفاه زندگی می‌کنند و حتی در برابر رنج مردم، بی‌تفاوت یا همراه ظلم ایستاده‌اند. این تضاد، قلب جامعه را پاره می‌کند؛ اینکه یک طرف آدم‌ها می‌سوزند و طرف دیگر حتی دودش را هم حس نمی‌کنند.

اما با همه این‌ها، چیزی در دل مردم ایران همیشه زنده مانده: همان مهربانی‌های کوچک، همان دست‌هایی که بی‌صدا همدیگر را می‌گیرند، همان دل‌هایی که با یک جمله، با یک نگاه، با یک مهربانی ساده، امید را دوباره روشن می‌کنند.

ایران این روزها خسته است، زخمی است، درمانده است… اما هنوز دل دارد. دل‌هایی که اگرچه شکسته‌اند، اما هنوز برای هم می‌تپند.

کاش روزی برسد که هیچ مادری لباس سیاه نپوشد، هیچ جوانی بی‌دلیل پرپر نشود، هیچ پدری زیر بار غم قد خم نکند، و هیچ خانواده‌ای از ترس فردا اشک نریزد.

کاش آن روز برسد…
روزی که نفس کشیدن در این سرزمین، دیگر درد نداشته باشد.

عقب افتادگی!

ریاضی خیلی عقبم.. مدام اهمال کاری می‌کنم مدام اشتباهات گذشته رو تکرار می‌کنم،هر بارم می‌خوام درس بخونم صد در صد یه اتفاق افتاده!

بازم از درسا عقبم از زندگی عقبم از همه چیز از همه چیز.. الانم وضعیت مملکت بهم ریخته‌ست و جوونای عزیزمون پر پر میشن..بمیرم براشون برای حسراتاشون.. بچه‌ی های جند.ه‌.ی اونا کانادا و عشق و پارتی و پول مارو می‌خورن کوفتشون بشه،امیدوارم تک تک این آدمای کور و حرو..م.زاده به بدترین شکل ناممکن بمیرن.. آخه دل.ار ۱۵۰ هزار؟؟ اخه باید حرفامونم سانسور بشه..آی لعنت به دین و ایمانتون...

بیا این سومین ساله کنکور می‌دم انقدر سهمیه جلومه انقدر پولدار جلومه،هر سال هر سال خدا یه بدبختی رو سرم میاره هر بار... خودش شاهده هزاران بار جنگیدم و زمین خوردم و فقط خدا منو زمینم زد،هزار بار هزار بار این خدا منو شکست هزار بار...

نمی‌دونم نمی‌دونم چرا خدا انقدر از من بدش میاد،یه بار روی خوش نشونم نداده یه بار..

این حجم از درد و درس رو چجوری تحمل کنم؟ چجوری پیش ببرم چجوری؟؟ این معلمام مدام فشار میارن و مدام کلاس های طولانی میزارن،فکر می‌کنن مثل بچه پولدارا بی دردم و تنها دردم درس خوندنه..

هوف هوف این حجم از درد رو کجا ببرم؟

این عقب افتادی،این همه درس،نهایی‌ها،اوف چقدر خسته‌م چقدر شکسته‌م چقدر، دیگه آخرین ساله که کنکور می‌دم و نمی‌خوام پشت بمونم.. خفه شدم می‌خوام بمیرممم.. آخه غم مملکت و همسنامو بخورم یا دردای خودم که اندازه ایران رو شونه‌م سنگینی میکنه؟؟

توانی نمونده هیچی!! چیکار کنم چه گلی به سرم بریزم؟ تا میای عقب افتادگی هاتو جبران کنی معلم کلاس می‌زاره بابا ول کن تو این اوضاع مملکت.. مگی کوری الاغی چی توو.. با دلار ۱۵۰ تومنی کلاس می‌زاری که چی.. ول کن حالمون بده درس چی و کشک چی.. یه گوشی نمی‌تونیم بخریم یه لباس یه دکتر رفتنم برامون خرج داره.. لعنت به پولدارای بی درک.. لعنت که فقط برای پست‌های انیستاتون خوب و مهربونید..

هوف هوف این همه عقب افتادگی و چجوری جبران کنم؟؟ مداممم مهمون میاد.. آخ خدا آخ..

چقدر قلب کوچولومو اذییت کردی چقدر، چقدر شکستی این دل بدبخت منو.. بیا دوستم از بچگی تو رفاه و خوشی بود الانم با یه ازدواج راحت میره خارج کشور بعد من بدبخت باید بجنگم یه دانشگاه دولتی کوفتی قبول بشممم.. این چه عدالتیه آخه؟؟

از بچگی انقدر بهش دادی انقدر خوش‌شانس و خوشبختش کردی.. بجاش مدام منو اذییت کردی و باعث شدی گریه کنم.. مدام مدام من جنگیدم فقط برای بقا برای زنده بودن و نفس کشیدن.. منو نمبینی؟؟ یه مرده‌ی متحرکم!

هستی یا دروغ میگن یه خداییی هست؟؟ نمیبینمت آخه:)))) نیستی برای من.. برای خیلیا هستیا حضورتو میبینم اما برا خودم نه..

بیست و یک سالمه هاا.. می‌دونی از کی دارم می‌کشم؟؟ یعنی چی؟؟

می‌ترسم ماهم مثل بابا و مامان و مامان بزرگ بشیم.. چرا خب؟! چیکار کنم؟ هر لحظه از آرزوم دور میشم..انقدر خسته‌م که کاشکی می‌خوابیدم و غیب می‌شدم... تو این سه روز اونقدر برنج و گوشت و روغن گرون شده که اصحاب کهف که سیصد سال خوابیدن انقدر گرونی ندیدن...

قلبم و ذهنم دیگه به زور وظیفه‌شون رو انجام میدن..

خسته‌م از کنکوری و واژه کنکور و تست و آزمون خسته‌م حالت تهوع می‌گیرمممم...

بابا این همههههه آدم قبول میشن چرا من نه؟؟؟ حاجی تنها راه من دانشگاه‌‌ست ده آخه چرا همه‌ی درها رو به روی من بستی؟؟

به هر دری می‌زنم بسته‌ست.. چجوری الان شد ۱۶ دی آخه؟؟ چرا آخه..

چقدر همه‌جام درد می‌کنه چقدر دوست داشتم جای یکی از اینایی باشم که تو قبر خوابیدن.. اما متسفانه بخاطر خانوادم می‌خوام زنده بمونم..

بازم ته ته دلم به همون خدای غایبه،بازم میگم اوکی درست میشه حل میشه خدا بنده‌هایی که دوسشون داره رو بیشتر اذییت می‌کنه تا بهترین چیزاشو بهش بده بازم من به تو امید دارم...

کمک کن خب..

حس‌های تکراری!

چرا من محبوبه‌ی دل کسی نیستم؟! مگه ده‌ده سیاهم.

گفتم محبوبه یاد بامداد خمار افتادم،بنظرم درست ترین کار این بود که به عشقش وافادار موند چون اگه زن یه خان یا خان زاده میشد،محبوبه‌ی داستان فردی پول پرست،ترسو،بی‌وفا میشد..چقدر ترلان خوشکله و نازه هرچند چون فیلم‌های زیادی دیدم حس می‌کنم خیلی طبیعی بازی نمی‌کنه و حس نمی‌گیری باهاش..

الان یه چیزیو خوندم میگفت کاش تو بعضی چیزا خیلی بودم.. مثلا خیلی پولدار،خیلی درس خون،خیلی خوشگل،خیلی معروف،خیلی موفق، رلست میگه واقعا..

کاش میشد دست خانوادمو می‌گرفتم و از اینجا می‌رفتم کاشکی..نمیخوام بمونم نمی‌تونم چجوری تحمل کنم؟

فردا قراره برلی داداشم مهمون بیاد بعد شامم بیان خونه‌ی ما...خودشون پولدار و بی‌دردن،بابام میگه بچه‌م فقط میرسه خرج شام و نهار اینا کنه از بس برا شام خودشون رو مهمون می‌کنن..بابا یه کیسه برنج کوفتی ۲ تومنِ،نمی‌رسه داداش بیچاره‌ی من.. بعد پریشب باز مجبور شدم برم خودم میوه بخرم دو کیلو پرتقال خریدم،شد ۲۷۰ هزار تومن.. بابا نیاد خونه نمی‌خوایم.. میاد باید ۵۰۰/۶۰۰ هزار تومن خرجشون کنیم برا میوه.. بابا ممنون از خوبیتون نیاین،میاین دو دقیقه بشینید و چایی بخورید و پاشید برید بابا چرا از ۸ تا ۱۲ و ۱۲ و نیم می‌شنید.. بابام شبا مجبوره زود بره،بعد یکی باید پش مهمون بشینه یکی چایی و میوه بیاره یکی به بیمارمون برسه ،چقدر بی درکین آخه. از ۸ میان تا ۱۲ به زورم نمیرن.. بابا خسته‌ایم سه نفر کنکوریم ده بمیرید ان‌شاءالله نیاد نیاد نیاد..خسته مون کردین به خودم نمی‌تونیم برسیم.. درس کوفت و زهرمارمون شده..

فردام یه لشکر میاد.. انقدر بی درکن فکر می‌کنند این آدم تمیز کردن نمی‌خواد،غذا و آب و دارو نداره... ول کنید دیگه درس داریمممم درسسس.. نمی‌خوایم ویژن‌بردمون رو ببینید چشش بزنید.. لعنت به این زندگی کوفتی من،خدا انقدر سنگ میندازی تو راهم نمی‌دونم چرا انقدر متنفری؟؟؟

اتاق‌های خونه در‌هاشون بسته نمی‌شه،ریدم تو بخت و اقبالمم..تف به این زندگی تف تف.. بعد یه بچه‌ی تخس هم دارن.. بابا نرید مهمونی گرونیه نمیتونم خرج خودمون رو بدیممم... نای نفس کشیدن ندارم ندارم نمیتونممم..چرااا گوش نمیدی بهم خدا؟؟

هستی اصلا؟؟ جدی جدی هستیا؟؟؟ یا الکی میگن؟؟ چرا آخه؟؟ چیکار کنم؟؟

چقدر خسته‌م چقدر.. می‌دونم اگه بخوام خودم رو نجات بدم،باعث بدبختی خانوادم میشم.. کاش این درد تموم شه کاش..

امشب بابام برای مامان بزرگ خیلی دلش خون بود چون نمی‌دونست کجاش درد میکنه... بمیرم برات که خدا هیچ وقت دلتو خوش نکرد.. چقدر روزه و نماز خوندی که خدا زمین‌گیرت نکنه.. دیدی چی شد؟؟ دیدی خدا دوسمون نداره؟؟ میترسم عاقبتم مثل مامان و مامان‌بزرگ بشه..چقدر درد دارم و چقدر تنهام.. چقدر تنهام و کسی نیست بگم جقدر دارم به زور نفس می‌کشم به زور بلند میشم به زور می‌خوابم به زور غذا می‌خورم.. میخوام بگم شکسته‌م.. کمکم کنید اما هیچ کس نیستت.. خانوادمم خودشون انقدر گرفتاری دارن که غم اونام رو دلمه..

هوفف هوفف چقدر گرفته‌ست حالم.. چقدر چقدر.. چی میشد من سر زا می‌مردم آخه..

منو خلق کردی غم و غصه‌ی بنده‌های عزیزتو بدی به من؟فکر کنم منو فدای اونا کردیا.. خیلی گله دارم ازت خیلی خیلی گله دارم..

باید برام جبران شه،من فقط از تو می‌خوامش.. باید باید بهم بدی

هوف هوف می‌خوابم شاید شاید دیگه گریه نکنم..

دروغ

دوستم خودش بی درد و بیکاره،درکی از زندگی مزخرف و تکراری من نداره،هرچند تقصیر خودمه هی فاصله می‌گیرم و بعد زودی آشتی می‌کنم و تک تک دروغاشو فراموش می‌کنم.. اون ازدواج کرد به دوست چند سالش نگفت.. هعیی من احمقم هی مدام با این حرف می‌زنم.. می‌خواست منو ببینه چندباری دست به سرش کردم و گفتم نه و فلان و کار دارم،دوست ندارم بفهمه درس می‌خونم چون می‌گفت درس خوندن چیه و چرا پشت کنکوری می‌مونی و برو کار کن و کلاا ناامیدم می‌کنه. خودش دیپلمش رو نمی‌دونه گرفته یا نه.. نمیدونم قرن چنده جوونای ما هی دنبال ازدواج و ترک تحصیلاً.. اوکی توش حق و عدالت نیست اما بخونی حتما میشه واقعا میشه،پول هم تاثییر داره ولی خب،یه لیسانسی یا مردک تحصیلی واقعا برای این دوره خیلیی لازمه..

دوست ندارم ببینمش چون مدام از خوشیا و خوش‌شانسیای زندگیش غر میزنه.. اوففف خودمم خسته‌م خودمم کلی عقبم و کلی درس و تکلیف و بدبختی دارم،از این ورم وضع کشور بهم ریخته‌ست..

از اول سال دهمم تا الان همینجوری تو عذاب بودم.. هربار یه چیزی پیش میومد..خانوادمم حق دارن بگن تو چیزی نمیشی..

خدا خدا خدا خداا کمک کن..

دوستم میگه فرهنگیان چیه و پولش فلانه و کمه.. می‌خوام بگم آره برای تو کمه برای تو بی ارزشه برای من راه نجاته،یه جوری تو این گِل کنکوری فرو رفتمم که می‌خوام یکی نجاتم بده و بگه بیا تموم شد،همونی که می‌خواستی شد..

بعضیا میگن کنکور همه چیز نیست،چرا برای ما همه چیزه همه چیز.. من تو حسرت خوابگاه و دانشگاه و کلاس و تکلیف و چه می‌دونممم هرچی به دانشگاه مربوط بشه موندم...

خدا حتی به اینم فکر می‌کنم بعد قبولیم چقدر خرج دست خانواده می‌زارم.. کاش مغزم خفه شه،کاش به همه چیز فکر نکنه،کاش دلم انقدر حساس نبود،مغزم سنگینی می‌کنه.. بعضیا وقتا دفتر خاطره‌م کنارم نیست میام اینجا می‌نویسم..

مغزم خفه نمیشه،به همه چیز فکر می‌کنه همه چیز،کلی خیال پردازی می‌کنه،کلی کلی کلی فکر تو سرمه که تا سه شب نمی‌زارن بخوابمم..

اندازه ایران حالم بده..

مردن راحتره.

واقعا با توجه به اتفاق هایی که برام افتاده میگم هرکی فوت میکنه خیلی خوشانسه.. بگذریم از یه سری مسائل.

پسر همسایه‌ی ما هیجده‌ سال پیش تصادف کرده و از گردن به پایینش رو از دست داده.. تقریبا بیست سالش بوده که قطع نخاع شده.. یه خواهر داره که کل عمرش رو پای این پسره گذاشته و کلا این هیجده‌سال اون ازش مراقبت کرده و ازدواجم نکرده.. حالا فکر کن یه دختر کل زندگیش شده پرستاری و ترس و مسئولیت سنگین و هر روز دیدن برادر جونش..

یه آغایمم هست، که وقتی این خونه‌ی کوچه بغلیمون رو خرید تصادف می‌‌کنه و قطع نخاع میشه.. مدام روبه‌روی پنجره وایمیسته و به بیرون زل میزنه و مدام تو رفت و آمد دکتره..

جدیدا یه همسایه دیگه‌هم اومده اما اون سکته کرده و تقریبا ده سالی میشه زمین گیره.. پسرشم هنوز ازدواج نکرده،پسرش گفت دو ساله بلع و صداش برگشته..

مامان بزرگ منم سکته کرد،درست وسط تعطیلات و سال نو و نوروز:)))

دکتری تو بیمارستان نبود و خر از فوریت‌های آمبولانس بیشتر می‌فهمید مامان‌بزرگ سکته کرده اما اونا میدام می‌گفتند که قرص خواب خورده... سکته‌ش اینجوری بود که خروپف می‌کرد و انگار تو خواب عمیقی بود..

اون روز از شدت ترس و شوک و حالت های بی‌حسی و بیخیالی و نمی‌دونم چه حسیه اون لحظه، که پریود شدم..روزه‌م بودم و روزم شکست..

الان تقریبا ده ماهه زمین گیره و فقط یه چشمش و یه دستش کار می‌کنه..

میگم مرگ حقه،مرگ خوبه،شیون یک‌باره بعدش کم‌کم شاید عادت بشه شاید اون اذییت و آزاری که وقتی مریضه رو نمی‌کشی..مرگ خوبه میفهمی عزیزت درد نمی‌کشه،دیگه تو دنیای به این بی‌ارزشی نیست..

الان ده ماه تو بیمارستان و دوا و درمان و استرس و آمبولانس و هزاران بدبختی دیگه هستیم.. هر روز یه بار مثل این بوده که مرده و زنده شده..

واقعا امسال خیلی از فامیل‌های پیر فوت کردنو برای تک تکشون گفتم خوشبحالشون.. خسته نیستما فدای سرش اما داره زجر می‌کشه داره آب میشه،قد یه بچه شده، زخم بسترش بعد ۱۰ ماه تازه داره خوب میشه.. مادر همسایه‌مون فوت کرده گفتن یه روز فقط ایزی لایف شده.. گفتم ببین اینا چقدر خوش‌شانسن.. مادر یکی از زن‌پسرعمه‌هامم تقریبا پانزده روزی تو کما بود و بعدشم فوت کرد.. خیلیا خیلیا.. امروزم یکی دیگه فوت کرد،گفتم خوش‌به حالشون..

اینکه عزیزت با تصادف یا هرچیزی بمیره خیلی سخته خیلی اما موندن و زجر کشیدنش خیلی سخته و من استخونم درد می‌کنه از این موندنا...

یه کلیپی دیدم سه تا بچه همراه مادرشون تو خونه سوخته بودن،بچه‌های ناز قیافه‌هاشون به هم ریخته بود و دست و پاهاشون از بین رفته بود،گفتم خدا چرا زنده‌شون گذاشتی؟! که دل دوتای من بسوزه به حالشون پول بدیم؟! خدا می‌دونه اون بچه‌ها چقدر آرزو داشتن الان چجوری برن تو جامعه‌ای که همیشه معیارش زیبایی و پول بوده؟؟

تو شهر من یه خانواده ۴نفره باهم تو خونه آتش گرفتن و هر هفته یکیشون فوت می‌کرد.. دوتا دختر جوان و پدر و مادرشون.. گفتم خداروشکر که فوت کردن.. دوتا دختر جوان بی پدر و مادر و خونه و پول و ۸۰ درصد بدنشون سوخته باشه برا چی زندگی کنن؟؟ بجنگن؟؟ مگه راحته؟؟مگه کلیپای انگیزشی انیستاست..

اون پسره هیجده‌ساله داره تر و خشک میشه و جوانیش رو تخت گذشت رو حداقل میبردی پیش خودت..مامان بزرگ منو میبردی پیش خودت که انقدر زجر نکشه.. یا حداقل می‌تونست حرف بزنه!!

انتقام اون وقتایی که سالم بود رو میگیری؟! یادت رفته چقدر زبونش تلخ بود و نیش دار؟! باشه من خواستم ما خواستیم بسه، باشه اما اون موقعی که سالم بودم هر روز ما زجرکش می‌شدیم‌با حرفاش.. یادت نیست؟! مگه ما با کینه هر روز تر و خشکش می‌کنیم؟؟ چقدر هر روز قربون و صدقه‌ش میریم.. یادت نیست چقدر مادرمو اذییت کرد؟ الان مادرم بیشتر از دختر خودش(عمه‌مم) مواظب مامان‌بزرگمه؟؟

دختر خودش چندشش میشه مادرشو تمیز کنه.. آخه تو این ده ماه اندازه صد سال کشیدیم.. واقعا مردن خوبه هرکسی مرد بگین خوشبحالش موندن و زجر کشیدن و رو تخت خوابیدن آسون نیست بِلا یه روز مردن‌بهتر از ده ماه هر روز مردنشه..

وقتی میبینی با چشاش نگاه می‌کنه و نمی‌فهمی گرسنه‌ست،درد داره،تشنه‌ست،چی‌میخواد جیگرت خون میشه،کاش اون روز تو بیمارستان خوب میشد کاشکی می‌بردیش پیش خودت..

حس می‌کنم ازم انتقام می‌گیری اما من اون حرفا رو تو شکسته ترین حالم گفتم.. تو چرا اون دعایی که مناسب من نیست رو برآورده می‌کنی؟!

با زبون روزه دار و تو نماز تو شب قدر ازت خواستم یا خوب بشه یا ببریش پیش خودت! چرا گوش شنواتو برا من و خانوادم بستی؟؟چرا آخه؟؟ نمازه و روزه و قرآنمون سر جاشه.. به کسیم بدیم نکردیم، یتیمم بزرگ کردیم باز خیر و روزی اونم ندادی بهمون!!!

کل تابستون سه سال پیش رو از اون پسر دایی‌ تازه به دنیا اومدم مراقبت کردیم، سه ماه مثل تخم چشم با پنج نفر اون بچه رو بزرگ کردیم و یه روزم تب نکرد یه روزم مریض نشد.. ثواب اون چی؟؟ چرا طرف پول مردمو میخوره زیادش می‌کنی؟ چیکار می‌کنی تو؟؟ یادت نیست شبا گریه می‌کرد یکی می‌رفت آب گرم رو خنک می‌کرد یکی بچه رو رو پاهاش می‌خوابوند تا گریه نکنه یکی پوشاکشو عوض می‌کرد!

یه دونه دعای مارو برآورده نکردی یه دونه بکم آخیش.. مدام تو ذوقمون زدی مدام تو گرفتاری و بدبختی و ناراحتی گذاشتیمون..

خطای زندگیمون چیه؟ بابام ۴۰ ساله یه هزارتومنی حروم نیاورده رو سفره.. همیشه آرزو به دلمون کردی.. یه بچه‌ی نیم وجبی گوشی چند صد میلیونی داره من بدبخت رو آواره ده تومن کردی که نتونم دندون درد کوفتیو بگذرونم؟؟

لعنت به اون زندگی که تو به من دادی... عدالتتت کجاست؟؟ کجایییییییی آخه؟؟ چرا برا ما نیستی؟؟میگم راهمو هموار کن درسمو بخونم چرا سنگ میندازی؟؟

چرا یه گوشی کوفتی ندارم من؟؟ چرا آخه چجور خدایی؟ به کدوم پیغمبر و امام و آسمون و زمین و آدمت قسمت بدمم؟؟

بس کن خسته‌م خستهه، بس کن نفسم بریده،بسه دیگه نمی‌کشم،نمی‌دونم گِله کدوم مملکت رو به کله‌م بریزم.. والا توانی نمونده، اوففف.. کاش به دنیا نمیومدم کاش.. کاشکی یه سگی یه گربه‌ای بودم که ماشین میزنه بهش..

کاشکی نباشم کاشکی.. کاشکی تموم شه نمی‌کشم و توانم ته کشیده.. این چه صبریه آخه؟ این نتیجه‌ش چی میشه این عاقبتش چی میشه که هر روز می‌کشیمون؟!

نمی‌تونم خدا نمی‌تونم😭.

ازدواج

نمی‌دونم سارا قراره مراسم عروسی بگیره یا نه.. هر روزم بیرونن و چیزیم نمی‌گه.. با پیج فیک استوری پسره رو نگاه کردم،عکس دو نفره‌شون رو گذاشته بود با یه باکس تایم دار و به ترکی نوشته بود( ما نامزدیم،مراسم نامزدی داریم) دیگه نمی‌دونم منظورش چیه.. هوش مصنوعی این معنی رو گفت.. اگه ترک زبانید میتونید بگید معنیش چیه؟؟

این بود جمله: NIŞANIMIZ VAR🎉 دقیقا اینو نوشته بود..

تایم باکس هم یه ماه و ۷ روز بود که امروز شد یک ماه و ۶ روز،البته فکر نکنم سالگرد نامزدی شون باشه،نمیدونم واقعاا،خودش هیچی نمی‌گه و نمی‌خواممم بپرسم ولی خب عجب آدم خوش شانسیه این دختر. نگم از شانس و بختی که داره،خوشا به حالش..

تاریخی که رفت ترکیه و اون پست رو گذاشته بود ۲۸ آبان بود،بزار حساب کنم شاید ماهگردشون باشه،آره ماه گردشون رو گذاشته. از ۲۸ آبان تا امروز میشه یک ماه و شش روز.

ماهم پنج سال درگیر عشق یک طرفه بودیمو شب و روزگریه کردیم و الان حتی بعد دوسال یکی وارد زندگیمون نشده..

ایشونم از ۱۴ سالگی تا الان تو رابطه بوده و بعد خیانت دوست‌پسر قبلیش شش ماه نکشیده این اومد سر راه و نازشو میخره و دوسش داره.. واقعا موندم از کار خدا که چراا انقدر یه عده‌ای رو انقدر دوست داره.. خداییی نمیدونم این ساران دو ماه دیگه میشه ۱۹ سال بعد از ۱۳ و ۱۴ حساب کنیم دقیقا چهارتا دوست‌پسر داشته..دلم برا خواهر بزرگه می‌سوزه،نه جهیزیه‌ای نه کسی هیچی هیچ امیدی به ازدواج نداره،اونم تو این شرایط..

نمی‌دونم اینا فامیل خدان یا نماز می‌خونن چیه‌ن.. کلا مردمو میگم، مثلا همسایه‌مون یه دختره که باباش وکترای فیزیک داره ومامانش از خودش قشنگ‌تره،دیروز پروفایلشو دیدم آیفون ۱۷ پرومکس سفید خریده بود.. خوشگل و با یه گردنبند که حداقل یه میلیارد پولشو داده بود.. پرستارم هست تو دانشگاه آزاد..

البته نوش جونش پوله خودشه منظورم اینه یه تیکه طلاهم من ندارم،دلم می‌سوزه برا خودم خیلی می‌سوزه..

تنها نجات و امید و هدفم همین قبولی تو اون رشته‌ست که می‌خوام.. اون غول بزرگ رو ردش کنم..هوف هوف اما تلاشم کمه.. خیلیی خسته‌م خیلیی خیلی زیاد بخدا حتی جون ندارم خودمو خلاص کنم از این زندگی کوفتی کی درجا می‌زنم..

خواهرم یه ماه دیگه کنکور دکترا داره و نمی‌رسه بخونه انقدر مهمون میاد و چه می‌دونم از بیمارمون مواظبت می‌کنه،بیچاره چند ساله زحمت می‌کشه چند ساله استخدامی شرکت می‌کنه بخاطر مجرد بودنش کلییی امتیاز از دست میده.. آخ ریدمم..

یه گوشی کوفتیم نداریم ما، بابام یه تومن قرض نمی‌کنه یه تومن میگه نمیی‌تونم پس بدم،حق داره یه تنه خرج چند نفرو میده.. تنها شانسمون این خونه‌ست که دارییم.. اونم لعنت به اونی که ساخت برامون.. این خونه یه قصر میشد انقدر اشتباه و الکی ساختنش.. همه‌جاش رطوبت کرده،کمد کاریم نکردن عوضیا و همه‌ی پول بابام رو خوردن..

لعنت بهشون..

امروز بابام می‌گفت یکی می‌گفته بابات (بابابزرگم) بزرگ مردی بوده و حیف شده فوت کرده،چشای بابام پر اشک شد که باباش انقدر معروف بوده و همه میشناسنش و خودش نتونسته ببینتش و اگه زنده می‌موند شاید خیلی چیزا تغییر می‌کرد..

گاهی به دردهای که کشیدیم فکر می‌کنم،بغض گلوم رو میگیره و میگم این حق ما نبود..

کاش

کاش یه دختر از یه خانواده پولدار تو پاریس به دنیا می‌اومدم و امروز خودمو برای جشنی که دانشگاه برامون گرفته آماده می‌کردم و بابای دکتر و مامان وکیل و خواهر و برادر پولدارمم دعوت می‌کردم..

کاش الان داشتم با آیپدم طراحی لباس می‌کردم، موهامو باز می‌کردم و می‌رفتم کافه و با دوست‌پسر خوشتیپم وقت می‌گذروندم.. و هیچ وقت ایران رو نمی‌شناختم..

ایران یه بغض غمگینه،آینده‌ی نامعلوم،مردم مهربونی که تو گرفتارین.. وای چقدر درد داره ایرانی و ایران بودن.. چقدر دغدغه و سختی داریما،چفدر گرفته‌ست حالم..

کاش هیچ وقت ایران به دنبا نمیومدم و یه ادم بی دغدغه تو یه گوشه‌ی دنیا می‌شدم..چفدر زندگی مسخرست،چقدر بی‌ارزشه،خوشبحال اونی که میره و این زندگی رو ادامه نمیده.. خدایا خودت عاقبت مردممون رو به خیر کن،این مردم نفس کشیدنشونم خرج داره..

ایران خانم‌رو شاد و آزاد کن...

اسید معده

اسید معده‌م خیلی اذیت می‌کنه و هر روز و هر شب موقع خواب با گلو درد شدید می‌خوابم..قفسه سینه‌مم درد می‌کنه. دکترم رفتم اما خب یه چندتا قرص نوشت و روزی ۱۲ تا باید می‌خوردم انقدر عفونتش شدید بود.. بعدشم گفت بیا و آزمایش بده باز و من نرفتم،یعنی وقت نکردم که برم.

واقعا دارم مثل سال قبل شل کاری می‌کنم و هی درسمو عقب میندازم،وضع مملکتم خوب نیست و واقعا بیست میلیون برای خانواده پنج نفره و یک مریض خیلی کمه.. بعد خودم که کلااا حساسه پوستم و مدام باید از شامپو و کرم‌های مخصوص پسورازیس استفاده کنم،چون زمستونا هوا سرده و آفتاب نیست دیگه همه‌جام قرمز میشه..

چقدر بدم میاد از پشت کنکوری بودن چقدر حس عقب بودن می‌کنم،البته همیشه این حسو داشتم..

به قول چاوشی من همیشه میلنگه یه جای زندگیم..اما این چندسال بدجور داره همه چیزم و همه جای زندگیم میلنگه..

خسته‌م خیلی خسته..

می‌دونم باید حتی اگه چیزم ندارم شکرگذاری کنم اما خیلی گله دارم از خدا..

درگیری ذهنی..

خیلی خیلی ذهنم درگیره،درگیر آینده‌ی نامعلومم. چی می‌خواد بشه و و نمیدونم چمه ولی می‌دونم خوب نیستم بده حالم خیلی بد...

از این وضعیتم نا امیدم.. از این همه اهمال کاری و تنبلی..

از حال بد تکراری و همیشگیم بدم میادد که چرا هی بده حالم.

هوف هوف هوف..

gheysar

ممنون بابت کامنت‌هایی که گذاشتی و آرزوی قشنگی که برام کردی.. امیدوارم اون روز خیلی زود برسه:)))

💚🙏🏻

برای توم آرزو می‌کنم به هرچی هرچی که تو دلته برسی و یه روزی باز کامنتتو اینجا ببینم.

درد چیه؟!

درد یعنی لباسای عزیزت که دیگه پیشت نیست رو نگاه کنی،بوش رو حس کنی، قاشق و بشقابش سر سفره خالی باشه، کفشاش، اتاقش، کمدش،جزئیات و چیزایی که تو کمد گذاشته رو نگاه کنی، لباسایی که دیگه بعد اون روز نپوشیده رو ببینی.. صداش،عصبانیتش،حرفاش،خنده‌هاش، منتظر موندن برای اینکه بیاد سر سفره، بالشش،پتوش،شالش،جاش و از همه مهم تر خودش وقتی خودش نیست..اینه درد، عزیزت نباشه دیگه.. مدام خودتو سرزنش کنی مدام بگی چرا اون حرفو زدی چرا دلشو شکوندی چرا باهاش تند حرف زدی چرا چرا چرا چرا...

درد یعنی نتونی درد جسمتو درمان کنی،درد یعنی گیر پول مریضی بچه‌ت باشی، گیر پول عمل زنت،درد یعنی نتونی ازدواج کنی چون هیچی نداری که یه زندگیو باهاش بسازی‌... درد یعنی بچه‌تو بی‌گناه اعد..ام کنن،درد یعنی بچه‌تو ازت دور کنن..

درد یعنی تو این سرما سرپناهی نداشته باشی،درد یعنی گیراعتیاد باشی، درد یعنی نتونی برای زن و بچه‌ت زندگی خوبی فراهم کنی، درد یعنی دندونت درد کرد نتونی بری درستش کنی.. درد یعنی باید با سن کمت کار کنی خرج خانوادتو بدی،درس نخونی.. درد یعنی این همه ناعدالتی و ظلم و گرونی... درد یعنی مردی که ۱۳ ساله خانوادشو ندیده چون خجالت می‌کشه برگرده خونه، درد یعنی بیشتر از دو ماه نتونی گوشت بخوری،درد یعنی با ۵۰ سال سن نتونی یه گوشی برای خودت بخری..

نمی‌دونم درد زیاده خیلی زیاد..

کاش درست شه.

حالم خوب نیست.. کاش مردمم برام مهم نبودن، کاش منم یه دختر بی‌دغدغه اهل دبی بودم و کریسمس رو جشن می‌گرفتم و با دوست‌پسرم می‌رفتم پارتی و تنها دغدغه‌م دانشگاه بود...

جای نادرستی به دنیا اومدم.

توصیفی از حال من!

وقتی روزهات پر از مسئولیت‌ها، اجبارها یا برنامه‌هایی‌ان که خودت انتخابشون نکردی،
ذهنت شب‌ها وارد یک واکنش پنهان میشه؛
با «دیر خوابیدن» سعی می‌کنه زمان از‌دست‌رفته رو پس بگیره.
حتی اگه بدونه فرداش خسته‌ای…
به این پدیده در روان‌شناسی می‌گن
انتقام از زمان خواب
در واقع مغزت دنبال چیزیه که در طول روز بهش نرسیده:
آزادی، آرامش، خلاقیت یا فقط چند ساعت «کنترلِ شخصی».
پس عمداً خواب رو عقب می‌اندازه؛
نه از سر تنبلی،
بلکه برای اینکه حس کنه هنوز اختیار بخشی از زندگیش دست خودشه.
شب، مخصوصاً بعد از ساکت شدن دنیا،
سیستم شناختی مغز آروم‌تر میشه،
تحریک‌های بیرونی کمترن،
و ذهن فرصت خیال‌پردازی، فکر عمیق و پردازش احساسات رو پیدا می‌کنه.
به همین دلیله که خیلی از افرادی که شب‌ها دیر می‌خوابن،
اغلب درون‌گراتر، خیال‌پردازتر و تحلیلی‌تر هستن؛
چون سکوت شب به مغز اجازه می‌ده بدون فشار پاسخ‌گویی، آزادانه فکر کنه.
اما این آزادیِ شبانه، اگه بیش از حد ادامه پیدا کنه،
هزینه‌ی فیزیولوژیک داره.
کم‌خوابیِ مزمن باعث افزایش هورمون کورتیزول میشه؛
هورمونی که مستقیماً با استرس، تحریک‌پذیری، افت تمرکز و ضعف حافظه در ارتباطه.
در طولانی‌مدت حتی می‌تونه روی تنظیم خلق‌وخو، تصمیم‌گیری و سلامت روان اثر منفی بذاره.
پس دیر خوابیدن همیشه نشونه‌ی بی‌نظمی نیست؛
گاهی فقط فریاد خاموش ذهنه برای:
«یه ذره اختیار… یه ذره زمان برای خودم.»

بعد از یه دوره تنهاییِ طولانی،
کم شدن حوصله‌ی ارتباط با آدم‌ها چیز عجیبی نیست.
این الزاماً نشونه‌ی بیماری روانی نیست
و به معنی ضد‌اجتماعی شدن هم نیست.
اغلب به این برمی‌گرده که ذهن و سیستم عصبی‌ت
به سطح پایین‌تری از محرک اجتماعی عادت کرده.
وقتی مدت زیادی تنها هستی،
از فشار توضیح دادنِ خودت،
تنظیم هیجان توی رابطه‌ها،
و کنار اومدن با ارتباط‌های ناسازگار فاصله می‌گیری.
تو این مدت، مغز یاد می‌گیره،آرامش و احساس امنیت می‌تونه بدون حضور مداوم دیگران هم تأمین بشه.
نتیجه‌ش اینه که بعدش،
نسبت به کیفیت رابطه‌ها حساس‌تر می‌شی.
حرفت کمتر می‌شه،
تحملت انتخابی‌تر می‌شه،
اما مرزهات واضح‌تر می‌شن.
دیگه سخت می‌تونی کنار رابطه‌ای بمونی
که انرژی روانی‌ت رو می‌گیره
یا مجبورِت می‌کنه مدام خودت رو توضیح بدی.
این حالت، به‌خودیِ خود خطرناک نیست
و معمولاً به عنوان یک سازگاری طبیعی سیستم عصبی دیده می‌شه.
گوشه ذهنتون باشه به طور کلی این فاصله گرفتن با علائمی مثل
غم مداوم، بی‌لذتی، اختلال خواب، کاهش انرژی
یا اجتناب شدید و پایدار از ارتباطات همراه باشه،
می‌تونه نشونه‌ی افسردگی یا فرسودگی روانی باشه.

هرچی بیشتر خونه بمونی،
کمتر دلت می‌خواد بری بیرون.
هرچی بیشتر بمونی،
شروع کردن برات سخت‌تر می‌شه.
ممکنه فکر کنی داری استراحت می‌کنی،
اما گاهی این دیگه استراحت نیست؛
این کناره‌گیری ذهن و بدنه.
تو روان‌شناسی بهش می‌گن
نشخوار فکری و انزوای رفتاری.
ذهن‌ت مدام دور خودش می‌چرخه،
گیر گذشته‌ست، نگران آینده‌ست،
و از حالِ حاضر خسته.
حتی یه پیاده‌روی کوتاه سخت می‌شه،
حتی دیدن نور خورشید
مثل یه کار اجباریه.
این تنبلی نیست،
این خستگی روانیه.
هرچی ضعیف‌تر بشی، شروع کردن سخت‌تر می‌شه.

حسرت.

وقتی میرم انیستاگرام یکم حالم عوض شه،بدتر با افسردگی برمی‌گردم چقدر زندگیا(ظاهری) قشنگه.. چقدر خوبه

همه بهترین‌ گوشیا رو دارن، تیپ و استایل خوب و قیافه‌ی خوب، همه خوشکلا همه،تقریبا دو سال بیشتره یه عکس از خودم نگرفتم انقدر احساس کمبود پیدا کردم، دست خودم نیست حتی وقتی میرم بیرون همه تیپ‌هایی زدن انگار وسط لس‌آنجلسی.. همه گوشی دستشون آیفون و سامسونگ اولتراست.. نمیدونم درست گفتم یا نه.

همه خرید می‌کنند و ماشین‌های خفن، یه همسایه داریم هر روز مهمونی دارن و مهمونی میرن، پارتی می‌گیرن و بهترین ماشینارو دارن..

میری انیستاگرام گلی کلی لباس و ست راحتی و وسایل خونه و آشپزخونه میبینی دلت می‌خواد بخری برای خونت اما پول نداری..انباکس آیفون ۱۷ پرو نارنجی یه بچه‌ی ۱۰ ساله رو میبینی، اتاق خواب هایی رو میبینی که انگار تو قصر زندگی می‌کنن،غذاهایی رو می‌خورن که یهوو دلت هوسشو می‌کنه تو این گرونی..

لباس و کت‌های تنشون رو با قاب آیفون‌شون ست می‌کنن، آنباکس آیپد هاشون رو میبینم دلم می‌خواد بمیرم که چرا ندارمش که چرا من نمی‌تونم بخرم چرا؟؟ چرا من با این همه پتانسیلی که دارم راهی نیست پیشرفت کنم و استعدادهامو شکوفا کنم؟!

یه دخترایی رو میبینم خوش هیکل و باشگاه میرن میگم یعنی اینم زیادی بود که من نداشتمش؟؟ میگم کار کنم اما کاری نیست و نمیتونم و بابام اجازه نمیده،بعضیا رو می‌بینم که استعداد هاشون رو میزارن میگم یعنی من انقدر آدم بیهوده‌ایم؟! چرا من تو هیچی استعداد ندارم؟!

وقتی میخندن و دابسمش می‌گیرنو می‌خندن،دندوناشون و لبخنداشون چه نازه.. دندونایی منم از بدترین جنس دندوناییی هستن که تو دنیا وجود داره.. میگم حالا درستش می‌کنم اما کو پول!

مردم انقدر پارتنر های خوب و دست و دلباز و جنتلمنی دارن میگم ای بابا یه مردیم تو زندگیمون نبود تو این روزا تکیه کنیم بهش..

درسته ظاهرین اما خب کاش همه تو یه سطح می‌جنگیدم و ماهم مثل اونا این زندگی ظاهری خوب و خوش رو داشتیم...

واقعاا انیستاگرام عامل همه‌ی بدبختیای دنیاست.. نوش جون مردم امیدوارم همیشه خوش باشن، اما این زندگی روزمره‌ و ظاهری مردم شده حسرت رو دل ما... شده آرزوی ما، این زندگی روزمره‌تون که میرید کاشت ناخن می‌کنید و لباس شیک و گرون می‌پوشید و سوار ماشین شانسی بلندتون میشد و میرید کافه و فارغ از همه چیز یه قهوه می‌خورید شده حسرت خیلی شده حسرت من که مغزم ساکت شه..

آره شاید شما زندگی رو تو این نبینید،شما ناشکرین،شما معنی زندگی رو نمی‌فهمید باور کنید میلیاردر ترین فرد دنیا هم باشید باز ادای افسرده ها رو در میارید و شکر زندگیاتون رو نمی‌کنید..

من دارم می‌جنگم مبل بخرم!میفهمی؟ معلومه که نه.. چون تو دنبال خودت بودی چون تو وظیفه‌ت فقط آینده‌ی خودت بوده، چون فقط خواستی دانشگاه بری یا مستقل بشی، اما من و کسایی که مثل من هستن که می‌دونم خیلی کمن دنبال این بودن برای خانوادشون یه زندگی خوب فراهم کنند.. شماها مجبور نبودین زندگی نکرده‌ی پدر و مادرتون رو جبران کنید..شما ها مسئولیتی جز خودتون رو دوشتون نبوده..

مثال دوست خودمو میگم..

چندین ساله دوستیم،بچگیا هر وقت میومد بازی می‌کردیم یادمه هیچ وقت لباس تکراری نمی‌پوشید شاید ماهی یه‌بار لباس ماه قبلیشو می‌پوشید..یه هفته رو شاید دو روزش خونه بودن،هر لباسی که میخواست رو می‌‌پوشید و برای هر عروسی لباس می‌خرید،تو ۱۲ سالگی براش بهترین گوشیو خریدن،بزرگ شدیم همین‌جوری بود، رفت تتو زد،موهاشو رنگ کرد، هر ماه یه جفت کفش می‌خرید و می‌گشت و کاشت و لیزر و فیشیال و ژل و مسافرت شمال و سفر خارج کشور و چه می‌دونم کلاس و مدرسه‌ی خوب و گوشی عالی و هر سال مبل خونه‌شون رو عوض می‌کردن و پدر و مادر جوان و با سواد و از هفت دولت آزاد و کاشت ناخن و آدم اجتماعی و خوشکل و خوش هیکل و باشگاه می‌رفت و خانوادش برای درساش هیچ اصراری نمی‌کردن و و و ... حتی الانم ازدواج کرده و میره خارج کشور ..

این آدم هیچ‌وقت هیچ‌وقت شکرگذار زندگیش نبود، نمی‌خوام بگم حسودیه یا پشت سر دوستم حرف بچینم، نه فقط مثال می‌زنم...

همه‌ش میگه از من بدشانس تر کیه، من بدبختم، من فلانم،من جونی نکردم،من زندگیم خوب نبوده، من خیلی افسرده‌مم.. بعد من میدونمم واقعا چیزیی نه شده،شاید غم‌هایی داره اما خب به این صورت نیست که این دوستم رفتار می‌کنه...

واقعا این زندگی خوبه اینه زندگی.. زندگی همیناست.. و به اضافه‌ی چیزای دیگه.. اما من از این ناراحتم یعنی چی آرزو و هدف من روزمرگی ساده خیلی خیلی از مردم جهانه؟؟ یعنی چی!

چجوری من حسرت به دل اینا هستم؟

نمیدونم، کاش حسرت نمونه،حداقل اون چیزایی که میخوام رو تجربه کنم بعد بیخیال همه چیز میشم...

از زندگیتون لذت ببرید.. خیلیا اینم ندارن.

بوهای خوب

الان یهویی بوی دود اومد،وای من عاشق دود آتش و عود و سیگارم، یعنی انگار برام تراپیه😂😭🗿

بوی بیمارستانم دوست دارم.👀

بوی بنزینم خیلی خوبه.

بوی کتاب نو و لباس نو

بوی بچه

بوی خاک بارون زده

بوی چسب نواری

بوی غلط گیر

اینا بوهای خوبی میدن.. مخصوص بوی آتش وای وای..

افسردگی یا چصناله؟

الان یه کلیپ دیدم که یه دختر داشت،می‌رقصید و می‌رفت کافه و با دوستاش خوش‌ میگذروند و خلاصه.. نوشته بود افسردگی این شکلیه..

بنظرم من این آدما( قضاوت ظاهری نمی‌کنم منظور کلی میگم) دارن چصناله می‌کنند.. شاید افسردگی‌شونم این باشه چون هرچی خواستن براشون فراهم بوده و درکی از زندگی و زندگی کردن ندارن.. خیلی آدمای پولداری دیدم بدون مشکل که میگن افسردگی دارم و فلان، نه عزیز این چصناله‌ست افسردگی نیست یا شایدم افسردگیه باکلاساست.. آخه بچه‌ای که سنش نصف سن من نیست با آیفون ۱۷ پرومکس نارنجی میخره،خب معلومه یه افسرده بار میاد دیگه،چون خیلی تو رفاهه و نمی‌دونه تلاش و ذوق چیه! چون هرچی خواسته براش فراهم شده بلد نیست شکرگذار باشه..یکیو میشناسم واقعاا زندگیش خوبه،ظاهری هم باشه خوبه،یعنی من چیزایو میبینم یه چیزایی از زندگیش شده آرزوم که هر وقت بپرسی خوبی میگه نه نیستم و افسردم.. واقعا خیلیا به خودشون انواع و اقسام مشکل میچسپونن و فکر می‌کنن با کلاسیه اگه ادعای افسردگی بکنی.. نه عزیز افسرده باشی به خودت نمی‌رسی، نمی‌خندی،بیرون نمیری، زندگی برات هیچ معنی پیدا نمی‌کنه.. نه عزیز افسردگی این خنده و سفر و گشت و گذار شما نیست شما فقط ادعا دارین افسرده‌این..

پول باباتونه نوش جونتون اما انقدر همه چیزتون زود فراهم شده نمی‌دونید چه چیزایی دارین و شکر گذار نیستین.. شما واقعاا خوشی زده زیر دلتون نمی‌فهمید افسردگی و تنهایی و بدبختی و مشکل چیه، نه عزیزم میری کافه با کت سه الی چهار میلیونیت و عینک سه میلیونی و کیف و کفشم بماند و گوشی دستتم صد تومن پولشه و میری با دوستات میگی و می‌خندی افسردگی نیست.. اسمش خستگی از خوشیه.. تلاش نکردی براش که، آرزوت نبوده یه عینک بخری،رفتی کارت کشیدی و اومدی بیرون چجوری می‌خوای ادعای این کنی که افسرده‌ای؟؟

بعد با ماشین لوکس و گرونت میری خونه‌ی گرم و نرم و رو تخت و خوابت می‌خوابی و نمی‌دونی یه آدم آرزو داره تخت و خواب بخره..

عزیز شماها خوشی زده زیر دلتون،نمی‌فهمید زندگی چیه،پس چرا اونایی که تو جنگ آواره شدن افسرده نیستن؟ نه خونه‌ای نه خانواده‌ای،هیچی ندارن تو این هوا.. آب رفته تو چادرهاشون،شیر خشک ندارن برای بچه‌هاشون.. اونا چی پس؟؟ اون بچه‌هایی که رها شدن؟؟ اون مادربزرگ و پدربزگ‌های توی سالمندان؟؟ بچه‌ و خانواده‌هایی که فرزند اوتیسمی دارن چی بگن؟؟ اونام افسردگی دارن؟؟ اونایی که بچه دسته گلشون رو تخت خوابیده؟ اوناییی که سرپناهی ندارن تو این مملکت؟؟ اونایی که درگیر اعتیاد شدن؟؟ کودکان کار؟ اونایی که لنگ پنج تومنن برای داروی عزیزشون؟ نمیبینی اینارو؟؟ اونا چی بگن پس؟ بگن افسرده‌ایم؟ فکر می‌کنی دغدغه و گرفتاری میزاره که افسرده بشن؟؟ اونا همیشه تو حالت بقا و جنگیدن برای یه زندگی خیلی خیلی عادین..

حرصم میگیره اینارو نمی‌بیند و میگید غمگین هستیم و افسرده‌ایم.. آخه پولدار و چه به غم و غصه؟؟ یخچالتون که همیشه پره( نوش جونتون اگه نون بازتون رو می‌خورید خدا بیشترش کنه)..سفرتون همیشه هست،مهونیاتونم که همه خوب و عالی، راحت و بدون فکر به اینکه موجودی کارتتون چقدره،خرید می‌کنید،با دوستاتون میگردین، خوشکل و سالم و خوشتیپین،باشگاه می‌رید و و و

واقعا غم هیچ کسو کوچیک نمی‌شمارم و همه تو زندگی هامون مشکلات داریم.اما نمیدونم این برچسب های وای افسرده‌م و فلان و بهمان خیلی خیلی مسخرست.. بابا برو خوش باش،قدر داشته هاتو بدون،شکرگذار باش.. هزاران نفر آرزوشونه جای یکی از شما ها پولدارا باشن..

و اها یه چیز دیگه...نمی‌دونم این همه پولدار داریم چرا قشر فقیر تموم نمیشه؟

یعنی نمیشه یه خونه‌های نقلی و یه کاری براشون دست و پا کرد؟؟ این همه پول و ثروت دارن خیلیا.. پس چرا در حد یه خونه و شغلی به مردم کمک نمی‌کنن که ریشه‌ی فقر برداشته بشه؟؟

چقدر آدمای بی انسانیتی هستیم...

دلارم که هی میره بالا و بالا و آرزوهامون میشن خواب و خیال..

توهین به کسی نباشه،منظورم یه دسته آدمه و اینکه آدما اندازه‌ی ظرفیتشون سختی میبینند..

حالم بسیار بد است..

از من بد شانس تر کسی هست؟؟

بازم سر سفره قهر کردم و غذامو نخوردم و سهمم نگه نداشتن.. الان اومدم یه کوفتی برا خودم درس کنم.. گفتم یه تخم‌مرغ و ربی هم بزنم کافیه، دیدم رب نیست گفتم مهم نیست با همین یکی دوتا گوجه هم میشه درست کرد،بعد گوجه رو خورد کردم دیدم روغن نداریم.. گفتم اوکی حالا کره محلی یه ذره مونده اونو میریزمم.. بله کره بخار شد و گوجه‌هم داره میسوزه اما من دست نمی‌کشممم چون گرسنمه..

بله دیگه یخچالم خالیه چیز دیگه‌ایم نبود تو خونه، نه برنجی، نه سیب زمینی هیچی خالیه خالیه😂😂

بیشتر وقتا اینجوری بوده، گاهی یخچال پره پره گاهی هم خالی خالی.. مشکلی نیست اما بر باعث و بانی دلار ۱۴۰ هزاری هزاران هزاران لعنت... امیدوارم کل بدنش کرم بخورتش..

بلاخره آماده شد و من رفتم بخورمش.

خسته‌م.

خسته‌م،خسته از پشت کنکوری بودن،انگار زنجیر به پاهام بستن،حال و هوایی هیچیو ندارم هیچی..

گرسنه‌م هستم و با همه قهر.

گرسنگی..

یه عادت بدی که دارم اینه اگه ناراحت باشم نمی‌تونم هیچ غذایی بخورم و میرم تو اتاقم..البته از اون اتاق‌های رویایی خیلیا نیست ولی همین که هست خوبه..

مامانم خیلی به داداش و زن داداشم بها میده، اما زن‌داداشم و حتی داداش اونقدر بهش احترام نمیذارن و این عصبیم می‌کنه. هر بار براشون غذا درست می‌کنه در حالی که اون حتی ماهی یه بارم یه زنگ نمی‌زنه حالشو بپرسه، بعد میگم مامان چرا از دهن ما می‌گیری میدی به اونا،شروع می‌کنه به گریه و میگه تو خیلی بدجنسی و فلانی.. میگم اگه ادمای قدرشناسی بودن مشکلی نداشت اما اونا قدر نمی‌دونن،هر بارم گریه می‌کنه و با من قهر می‌کنه چون میگم مامان من درس دارم چرا غذای ظهر رو دادی به اونا.. مگه دست نداره؟؟ خب بره خودش غذا درست کنه به من چه؟؟ این همه براش فداکاری کردم کو جوابش آخه؟؟ بعد هی دل منو میشکنه...

یه بارم دعوا کردیم گفت برو تو هیچ وقت هیچی نمیشی حتی باباتم هیچ امیدی بهت نداره و گفته تو دیگه تموم شدی و هیچ‌جا قبول نمیشی و کلی حرف دیگه..

خب راست می‌گفت بابام هیچ وقت نگفت خسته نباشی،اون همه از هدف و دانشگاه و شهر مورد علاقه‌م میگمم هیچ وقت نمیگه تو میتونی تو قبول میشی یا حتی کوچیک‌ترین واکنشم نشون نمیده..

مدام میگه الان درس خونده بودی کمک دست من میشدی و هیچ شغلی بهتر از معلمی نیست و پسر فلانی دانشگاه تهران قبول شد و کلی برای باباش پول در میاره..

خب این حجم از فشاری که دادی رو چیکار کنم؟

مامان جان دو ساعته میگم گرسنمه و از یازده ظهر چیزی نخوردم و عصابمو بخاطر عروست خراب کردی خوشحالی نتونستم شامم رو بخورم؟؟ انقدر درگیر اوناییی غذای مارو سوزوندی..

نمی‌دونم خدا منو برا چی خلق کردی،نمی‌دونم.. کاش هیچ وقت به دنیا نمیومدم..

هر شب باید چشام پر اشک شه؟ بخاطر چیزای چرت و پرت؟ حداقل اینقدر منو احساسی و دل نازک خلق نمی‌کردی...

نشونه‌های امروز خدا

یه رباته خیلی باحاله به اسم ربات انگیزشی لمونی (lemoni) 🍋 اینوفرستاد :
هر چیزی وقت خودش رو داره؛
هیچ گلی زودتر از موعد شکوفه نمی‌زنه!
خورشید هم زودتر از موعد غروب نمی‌کنه!
پس نگران دیر شدنش نباش،
به وقتش اتقاق میوفته...
همونجایی که باید،
جا نزن❤️
روزت قشنگ🌱
1404.10.06


و اینم فرستاد:
درهای بسته برای آدم‌هایی باز میشه،
که جرئت در زدن داشته باشن.
پس بخواه تا بهت داده بشه!

اینم یه نشونه‌ی دیگه:

هیچوقت،
در مقابل نشدن‌های زندگیت کم نیار؛
اگه الان نشد بعدا بهترش میشه...!
صبور باش.🌱💛
انتظاری که داری می‌کشی رو به چشم مجازات نبین.
این راه و رسم روزگاره که مجبورت کنه برای چیزی که قراره بهش برسی قوی‌تر بشی.

حقیقتا نشونه‌های خیلی خیلی خوب و به موقعی بودن. دلم میخواد یه فال هم بگیرم:))

فال حافظ؛ شعر (غزل شماره 344):


عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم
دست شفاعت هر زمان در نیک نامی می زنم
بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود
دامی به راهی می نهم مرغی به دامی می زنم
اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو
حالی من اندر عاشقی داو تمامی می زنم
تا بو که یابم آگهی از سایه سرو سهی
گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامی می زنم
هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل
نقش خیالی می کشم فال دوامی می زنم
دانم سر آرد غصه را رنگین برآرد قصه را
این آه خون افشان که من هر صبح و شامی می زنم
با آن که از وی غایبم و از می چو حافظ تایبم
در مجلس روحانیان گه گاه جامی می زنم

تفسیر:
زمان طولانی را گذرانده اید تا بتوانید نامی نیک و جایی خوب در دل مردم برای خود باز کنید. ولی دشمنان مدام برای بدنامی تان دام پهن می کنند. به آنچه می خواهید می رسید و به تمام کسانی که خوبی کرده اید به خوبی نتیجه می بینید و کام دلتان شیرین می شود.

نامه به خدا

سلام خدا جونم امشب حرف دارم باهات..

خدایا از وقتی چشامو باز کردم یه خانواده خوب بهم دادی،خانواده‌ای که بلد نیستن دروغ بگن،خانواده‌ی حمایتگر،درسته خیلی چیزا و دعوا های تا حد طلاق پیش رفت،دعواهایی افتضاح،سرو صدای های شدید،توی هر خانواده‌ای هست،از رفتنمون به کوره آجر پزی و بچگی هایی که گذشت و زیاد یادم نیست.. اما بچه‌ی همسن من تابستونا می‌‌رفت مسافرت و من تو کوره آجر پزی درگیر کار خونه و زل زدن به مسافرا می‌شدم.. خاوهر و برادر بزرگترم به جای استراحت تابستونه با اون سن کمشون کار می‌کردن، نمی‌دونم اون روزا چجوری گذشت اما بد گذشت و خیلی به روحمون آسیب زد..درگیرهای خانوادگی خیلی زیادی داشتیم خیلی زیاد..

خدایا ما که نداری رو تحمل کردم،ما که ضرر چند میلیونی رو تو سال ۹۴ خوردیم.. ما که شب و روز جنگیدم حداقل برای یه زندگی عادی، چرا هی گره می‌خوره تو کارامون؟؟

خدایا مگه ندیدی بابام دست تنها تونست این خونه رو بسازه؟؟ ندیدی چقدر بهش ظلم کردن و این خونه رو ناقص تحویل دادن و پولشو خوردن؟؟

بابای من این همه زحمت کشید.. همیشه در حاله کار و پول حلاله..

خدایا این بیماریم دادی بهم چیزی نگفتم،گله کردم که چرا فقط من؟؟

خدایا مامان‌بزرگم چقدر کشید؟بچگی با کتک‌‌های پدر و نامادری بزرگ شد، با کسی ازدواج کرد که ۳۰ سال از خودش بزرگ‌تر بود،دوتا از پسراش رو تو سن سه و چهار سالگی بردی پیش خودت،وقتی بابام چهل روزه بود شوهرشو بردی پیش خودت، اون همه جنگید و ازدواج نکرد و از دوتا بچه‌ش نگه‌داری کرد.. چقدر نماز خوند و روزه گرفت کن زمین‌گیرش نکنی، چرا آخه الان شده پوست و استخون؟؟ فقط یه چشمش بازه و یه دستش تکون کمی میخوره،چقدر دعا کرد چقدر؟؟

اون وقتا که سکته نکرده بود،با حرفاش خیلی خیلی اذیتمون کرد، اون دعا هارو برآورده کردی؟؟ آخه من گفتم اینطوری بشه؟؟؟ پس تقاص اون دعا رو پس میدم؟؟ ندیدی خواهرم میترسید منو تنها بزاره فکر می‌کرد خودکشی میکنم..مگه ندیدی چقدر کشیدیم،مگه گریه هامو تو اتاق ICU ندیدی؟؟ چقدر ازت خواستم اگه خوب میشه خوبش کن اگر نمیشه نزار اذیت بشه ببرش پیش خودت.. الان نفسمون بهش بنده..

خدایا مردم رو میبینم کمد پر لباس،خونه‌ی خوب،ماشین خوب،دانشگاه و ماسفرت و خورد و خوراک خوب.. دلم می‌سوزه که چرا ما به نتیجه نمی‌رسیم؟؟ چرا شب ما صبح نمیشه چرا این کوفتی برای ما نمی‌گذره؟؟

اگه قبول نشم چی؟؟؟ من میمیرمم میمیرممم اگه نشه.. من اگه نرم گیلان میمرممم نمیتونممم...

خسته‌م از دندون درد خسته‌ممم...به هیچی بند نیستم تو دنیات.. کمک کن چقدر ازت خواهش کنم؟؟

بس نیست؟ اندازه کوه محکمم کردی.. هرچیزو من تحمل کردم و کشیدم.. ظرفیتم پر شد.. این حجم از قوی بودن خوب نیست قربونت بشم.. کلافه‌م از جنگیدن... کلافه‌م از زندگیم..

شکرت خانوادم هست،خونه داریم، ماشین داریم حتی اگه پراید باشه خیلی خیلی دوسش داریم..سالمیم هرچند کم و بیش مریض هم هستیم..

شکرت شکرت شکرت،اما این زندگی نیست..

تو شرمندم نکن،خانوادم به یه شادی نیاز دارن،خودت دستمو بگیر، فقط تورو دارم خدا جونمم،خودت می‌دونی دلم چه آشوبِ،خودت می‌دونی نمی‌تونم بخوابم..

کمک کن عزیز دل.

[ممنون آرزو جان]

یه خانم محترم و تحصیل کرده‌ای برام چندتا کامنت خیلی خیلی طولانی گذاشته بود:)

وواقعاا ممنونم ازت،راستش زیاد بلد نیستم کامنت‌هارو جواب بدم نمی‌دونم این نوشته‌م رو میبینی یا نه، اما ازت ممنونم و خوشحال شدم بابت نظر زیباتون.. برام یه دل گرمی خیلی خوبی بود..

احساس کردم از آینده اومدی و گوشمو پیچوندی گفت دختر بشین سر درس و مشقت خودتو نجات بده از این پشت کنکوری کوفتی.. "آرزو" جان امیدوارم هرجا که هستی موفق و شاد باشی و به هر چی دلت می‌خواد برسی.. حرفات برام خیلی با ارزش بود و چشم حرفتون رو گوش می‌کنم..

بازم یک دنیا ممنونم.👀🫂

اینکه برام نظرت و مسیری که گذروندی رو نوشتی و زمانت رو گذاشتی برام با ارزشه،می‌تونستی بگذری و کامنت نذاری اما لطف کردی و راهنماییم کردی..

خیلی خیلی ممنون مهربون🙃💚

ازدواج

اون شبی که دیدم سارا با یه پسره ترکی ازدواج کرده قلبم ریخت، وقتی دیدم ترکیه‌ست نمی‌دونستم چی‌بگم،از اینکه دروغ گفته بود خیلی ناراحت شدم خیلی زیاد،اما دلمم برای خودم سوخت. حسودی نیستا خوشحالم براش و حتی هر روز تو فکر عروسیشم..

بیشتر از یک ساله با پسره آشنا شده و کلاش خصوصی میره تا ترکی استانبولی یاد بگیره و پسره اومده اینجا و حتی دوست منم یه مدت کوتاه ترکیه بودن..به من گفته بود که رفتیم خونه‌ی مامان‌بزرگم.. و بله دروغ می‌گفت و تو هتل‌های ترکیه بودن، باباش چه‌جوری راضی شده دخترش بره اونور دنیا با یه پسره که هیچ شناختی نداره و ۱۱ سال از دخترش بزرگ‌تره رو نمی‌دونم اما خب دیگه شد..

فکر کنم یک دی بود که از تو پیج پسره عکساشون رو دیدم.. خیلی شوکه شدم چون دوستم تقریبا دوساله که از دوست پسرش جدا شده بود و هنوز تتوی که بخاطر اون کرده بود رو پاک نکرده..

هی به پسره نگاه می‌کنم میگم یعنی دوسش داره؟؟ یعنی بخاطر پول و جایگاه و اینکه خارجیه این کارو نمی‌کنه،نمیدونم چجوری گذشت چجوری دوباره عاش شد نمی‌دونم..

با پسره شب بیرون رفته بودن تو ترکیه و کلی گشتن وکلی عکس گرفتن.

رفتم پیش دوستم و گله‌م کردم و همه‌ی ماجرا رو توضیح که چجوری آشنا شدن و چی شده و چی گذشته.. فعلا درگیر کنسول‌گری و اینا شدن و قراره یه مراسم بگیرن..

بگذریم از حرفایی که تعریف کرد من یهوو دلم ریخت ، می‌خواستم بزنم زیر گریه که تو اون مدت چقدر کم توجهی می‌کرد به من..

می‌گفتم خدایا ۲۱ سالمه اندازه یه هفته‌ی این زندگی نکردم،فرقمون چیه چیکار هر روز یه دردسری تو زندگیمون هست؟

گفتم خدا من با این ده ساله دوستم می‌دونمم یه هفته و یه ماه نکشیده مشکلاتشو حل کردی و هرچی ازت خواست رو بهش دادی،خوشکلی و پول و خانواده خوب و خونه و ماشین و آزادی کامل و وو و میگم پس من چی؟؟

دلم میسوزه برای خودم که بند هیچ جاییی نیستم.. اگه خانوادم ناراحت نمی‌شدن خیلی وقت بود خودمو نجات می‌‌دادم..

مجبورم بجنگم..هی میگم شاید نتیجه‌ی سختی من خیلی خیلی بهتر از اون بشه اما من احمق کاری نمی‌کنم.. تلاشم صفره..لعنت به من لعنت به اونی که زمینم زد..

کلی براش عکس لباس عروس و تور و کفش و گل فرستادم.نمی‌دونم عاقبت‌ ما چی میشه ولی خدا جونم جبرانش کن،شرمندم نکن،نزار ببازم،برای منم معجزه کن،منم بنده‌تم خب، کم درد کشیدم؟

بس من و خانوادم نیست؟ خسته شدیم بخدا نای جنگیدنی نمونده،هر روز مامانم از خستگی و مراقبت از بیمارمون گریه می‌کنه میگه پاهام درد می‌کنه خب حق داره دیگه..

بخدا خسته‌م، بخدا منم دلم زندگی می‌خواد، انقدر راحت میدی به مردم تعجب می‌کنم میگم اصلا منو میبینی؟؟

خب راحت بوده ازدواجش با یه خارجی..پول داده رفته کلاس خصوصی،شب و روزم ازادانه تو خونه حرف زده باهاش، باباش یه هفته ناراضی بوده و بعدش گفته مشکلی نیست.. رفتن ترکیه اونم با پول،هر روزم لباس‌های جدید و چیزای جدید می‌پوشه..

خب با پوله دیگه کجاش سخته؟؟ باباش میده خودش که کاری نکرده..

من چی چرا نمیبینی منو؟؟ کجایی؟ چیکار کنم صدام بهت برسه؟؟ باز باید بمونم پشت کنکور؟؟ چیکار کنم اگه اون نشه؟؟ اگه اونی که نخوامم نشه چیکار کنم؟؟ نمیمونم نمیمونم دوباره پشت این مسیر کوفتی..

بسه دیگه هزاران نفر تونستن هزاران نفر به راحتی با پول ددی و با اینکه تنها دغدغه‌شون درس بود ،نشستن خوندن و تونستن.. دغدغه‌ی من مگه دانشگاهست؟؟ من و خواهرم باید هر جور که شده پول در بیاریم دست خودمون نیست مجبوریم.. ما مجبوریم مامان و بابامون نجات بدیم.. مگه بار درس فقط سنگینی می‌کنه؟ کاش درس بود..

من بیشتر شبا خودم واسه خودم غذا درست می‌کنم خودم برا خودم چاییی میارم.. یه آدم تو خونه نیست بگه خسته نباشی باشه کافیه، نیست.. من تو چشای بابام هیچ امیدی نسبت به خودم نمیبینم.. از رشته‌ی مورد علاقه‌م میگم از شهرم میگم هیچ کس نیست بگه ان‌شاءالله بگن اره صد در صد تو می‌تونی.. هیچ کس به من نمیگه تو میتونی!!!

معلمم میگه وا چرا درس نمی‌خونید مگه کاره دیگه‌ای دارید،خودش بچه پولدار بوده و راحت تو سالی که کنکور آسون ترین بوده کنکور داده بعد دو رقمی شده میاد مارونصیحت می‌کنه فکر میکنه با لپ‌تاپم نشستم چنتا خدمت کار میان خونه رو تمیز می‌کنند و غذا میارن.. وای هیچ وقت مشاوره‌ای که تک رقمیه رو انتخاب نکنید.. فقط بچه پولدارا برن سمت مشاور تک رقمی..

خدایا خیلی خستم خیلی.. چرا انقدر سخت می‌گیری به من؟؟ چرا هر چی آرزو کردم برای سارا برآورده کردی؟؟ حسودی نییییست بخدا اونا آرزوی من بودن چرا آخه؟؟؟

بس نمی‌کنی؟؟

جونیم دیگه رفت دیگه نمی‌تونم مثل آرزوهام تیپ بزنم و بگردم.. الان باید خانم باشم..۲۱ سال زیاده بس کن..

معجزه بکن توزندگی من.. روزای خوب منم بفرست دیگه.. بسه صبرم تموم شد..

عصبیم.

‏معلومه که همیشه عصبانی به نظر میام!
من کل زندگیم در حال جنگیدن بودم.
با خانواده، با فقر، با نشدن، با رفتن، با ندیده شدن،با نمره‌ی کم گرفتن،با دوست نداشته شدن،با بیماری، با نداشتن خیلی چیزا ،با نرسیدن، با بدشانسی با نداری با کمبود،با کنکور ،...

من همیشه تو جنگیم که پایان نداره،من بازنده‌م من عصبیم، من صبرم ته کشیده..

مهمون شماره ۲

نمی‌دونم بخاطر اینه که مریض داریم و بیشتر اوقات خسته‌ایم حس می‌کنم مهمونامون خیلی بد موقع میان خونه‌مون..

مثلا ۳ ظهر و ۷ شب واقعا زوده،اونم برای عیادت بیای بشینی تا ۱۲ شب و ۵ و ۶ عصر.. خب درکی ندارن دیگه فکر می‌کنن بیمار ما هیچی لازم نداره و خودش می‌تونه تکون بخوره و غذا بخوره.. آخه سه ظهر شد مهمونی؟؟ وسط استراحتیما.. از صبح خروس خون درگیر کار و مراقبتیم، شعور داشته باشین دیگه ما درس داریم هزار یک کار دیگه داریم ول کنید..بعد یسریا ۷ و ۸ شب میان.. ۸ بهتره اما ۷؟؟

امروزم مهمون داریم بعد اینحوریه به جای دعا میگه وای خدا کنه زودتر بمیره راحت بشید و بتونید دو سه برید و... خو خفه شوو چجوری براش آرزوی مرگ می‌کنی آخه؟

الانم بیمارمون (مادربزرگم) نهار نخورده!! چون ساعت سه باید غذا بخوره.. بعد یه نفره‌م نمی‌تونیم بهش غذا بدیم.. یکم به مهمون برسه یکم بشینه پیششون.. ولا که مهمونای ما درک ندارن.

بعد اوایل که مامان‌بزرگم مرخص شد، نرسیدن خونه یه عالمه ریختن رو سرمون و دورشو گرفتن، یکی فعلا دستور داده بود به مادرم از نانوایی ۵چ هزار تومن نان بگیره.. یکی می‌گفت شربت می‌خورم، خدا رو شکر رمضان بود و نموندن برای نهار.. بعد از صبح تا ظهر دورش نشسته بودن،حتی نمی‌تونستیم غذا بدیم یا تمیزش کنیم، بعد بابای ساده‌ی منم حرفی نمی‌زد می‌گفت بی‌احترامیه.. وای وای ایزی لایفش رو باز کردیم بدنش زخم بستر گرفته بود..

بابام رفته بود دنبال تشک و تخت و خواب و چون تعطیلات و جمعه بود هیچ‌جا باز نبود.. وای ما دست تنها باید از پسشون بر میومدیم..

اوایل حرفم میزد قشنگ.. تو یه روز خداشاهده هفتاد بار از یه خونه دو طبقه بالا و پایین رفتیم و در باز کردیم و درحالی که تازه مرخص شده بود.. وای وای چقدر دنبال پرستار گشتیم..

بعد هنوز یه لقمه نون نخورده بودیم مهمون میومد و تا نیمه شب می‌نشست.

نای برامون نمونده بود.. بعد این وضعیت و حال مامان بزرگم نمی‌تونستم درس بخونم.. بعد یکی از فامیل می‌گفت وای امسال ببینم چیکار می‌کنی وای سال چندومته پشت کنکوری باز؟

واقعا تو فامیل هم شانس نداشتیم.

اوکی اومدی زحمت کشیدی قدمت رو چشم، چاییت رو بخور و پاشو برو دیگههههه.. چرا میگی وای خدا زودتر نجاتش بده.. چرا چرا ول نمی‌کنید..

اه.

مردم

الان یه پستی رو دیدم تو یه پیج که کاملا حق می‌گفت..

گفته بود انقدر قیاسی رو میبرید بالا تا یه روز بنده خدا یه جا سوتی میده یا یه اشتباهی می‌کنه، چنان میزنیدش زمین که بلند نشه..

عادتمونه..

برای پژمان جمشیدی برای شایع برای شروین برای محمد رضا گلزار

چیکار می‌کنید مردم؟؟

تا به یه جاییی میرسی مردم شروع می‌کنن به قضاوتت، وای قیاسی طرف حکومته، وای شایع عوضیه چجوری رفته مجوز گرفته، وای فلانی رتبه برتر شد خب مامان و باباش دکترن،شروین فلانه،گلزار شده جوک و نُقل دهنتون.. آخه چجوری انقدر پستین؟؟؟ طرف رو میبرن بالا بالا بعد محکم سرشو میزنید زمین..

یکی چاق باشه و بیاد عکس بزاره می‌گید غوغولی،لاغر باشه میگید خلال دندون،بگه زشتم میگید واییی نه کجات زشته، یکی اعتماد به نفس داشته باشه خوردش می‌کنید با حرفای و کامنت‌های تکراری تون..

طرف برادرشه،محرمشه،هم‌خون و هم خونه‌شه،از یه شکم اومدن بیرون چجوری روتون میشه به رابطه پاکی خواهر و برادری لقبای کثیفتون رو بدین؟؟ مردسالاری تون هنوز هست؟

یه پست دیدم خواهره روی پاهای برادر کوچک‌ترش نشسته بود و بازی می‌کردن چجوری روتون شد اون همه حرف زشت رو تایپ کنید؟؟ حالا بیاد خواهرشو ببینید روی مزار برادرش چی‌کار می‌کنه؟؟ خوب شد فرستادینش زیر خاک؟؟ آفرین چقدر آدمای روشن‌فکر و با غیرتی هستین..

طرف باباشه ، آخه تف تو ذاتتون چجوری به رابطه‌ی پدر و دختری بی حرمتی می‌کنید؟؟

چتونه مردمممم؟ بس کنید این کامنت‌های چرت و تکراری‌تون..

بس کنید تموم کنید این دو رویی و بد ذاتیو.

بس کنید کم بها بدین به بلاگرای دو هزاری، بسه دیگه چقدر دل آدما رو راحت با کامنتاتون له می‌کنید

بس کنید.

خدا یه کاری کن..

خدایا صبرم ته کشیده تا کی امتحانم می‌کنی؟؟ کجایی آخه؟ چرا نیستی کنارم؟ چرا هیچی خوب پیش نمیره..

فقط تو می‌تونی خوبم کنی..

مردم

مردم ما خیلی عجیبن..

تتلو گوش میدن با اون همه گند کاری که داره و کرده،به شایع فوش میدن چون مجوز گرفته،فن‌ شیما‌کاتوزیان و آیسان اسلامی‌ هستن و به جون هم افتادن.. معنی فمنیست بودن رو نمی‌فهمند، هر چیزی میشه مردها به زنا بی‌احترامی می‌کنند هرچیم بشه زنا به مردا بد و بی‌راه میگن.. اگه بیای بگی نه فلان مرد خوبه و از یه مرد دفاع کنی میشی پیک می و نمی‌دونم هزار لقب دیگه بهت میدن..

بعد تا یه مرد خیانت می‌کنه میگن همه‌ی مردا همینن و مردا خیانت‌کارن،یه زن خیانت میکنه همجنس خودش میاد میگه نه ببین شوهر اذیتش کرده برا همین رفته سمت یکی،یه دسته‌م فکر می‌کنند دین داری و خدا پرستی فقط تو حجاب و نمازه و روزه‌ست..

میگن پیامبر خدایا توبه ببخشید من نمی‌گم اون آدمای عن‌فکر که به قول خودشون باید برای همه چیز احترام گذاشت این حرفا رو می‌زنند،میگن پیامبر هوس باز بوده،آخه تو منطقت کجاست؟؟ پسره با هزار نفر میره تو رابطه هوس باز نیست؟؟ خودتون شب و صبح تو پارتی مست مست می‌رقصید خوبه؟؟ خودتون می‌گید همجنس‌گرایی اوکیه باید بهش احترام گذاشت اما وقتی یه مرد دو تا زن گرفت غیرتتون اوخ میشه و میگید نه اسلام بده؟ فقط باید به خودت احترام گذاشته بشه و عقاید و طرز فکره شماها درسته؟؟ هرکسیم مخالفت کنه بهش میگن احمق و ..

بدون هیچ سوادی بدون هیچ منطقی میان به اسلام بد و بیراه میگن.. نمیدونم این مردم چرا همه جوره باهم در تضادن..

جن.گ جنسیتی داریم،جن‌.گ رشته و دانشگاه داریم،جن.گ پول و مقام داریم،جن..گ قومیتی داریم..

آخه شیما کاتوزیانی که با پول شوهرش بالا رفته و میاد به شما میگه به مردا اعتماد نکنید چیه؟؟ یا آیسان اسلامی آخه؟؟ یه آدم که جز فوش هیچی بلد نیست..

خب آخه من طرف هیچ کس نیستم هیچ کس..زن و مرد برابرند و من به قانون و دین کاری ندارم..هر دوتاشون برابرن..

اما تتلو که سراسر آهنگاش جنسی و مواد مخد..ره و چرت و پرته میان میگن سلطان://

آرایشگر میاد با دکتر بحث می‌کنه میگه کار من سخت‌تره و درآمدم بهتره.. دکتر دیگه دکتر نیست بلاگرن همه.. از ۷۰ درصد مردم بلاگر شدن، نه هنری دارن نه هیچی.. چایی می‌خوره عکس می‌گیره، کوفت می‌خوره عکس می‌گیره بعد میگی اینا چیه میگن دوست نداری ردش کن تو نگاه نکن... یا مد شده با آیفوناشون پز میدن، چه می‌دونم چرت و پرت ترین کارهای دنیا روانجام میدن.. منبع ویوشونم لخت شدن و کون رو به دوربین و حرفای جنسیه..

هنرمندامون هم یه سریا که دیده نمیشن.. یه سریام نصف بلاگرای دوهزاری فالور ندارن..

خب درسته بیشترین آمار قت..ل زن به دست مرد بوده درست، اما جنسیتی نکنید همه چیزو. برین پرس و جو کنید چقدر کودک و بچه به دست نامادری حتی خود مادرشون به قت..ل رسیدن، بعد میگید زن هیچ کاری نمی‌کنه؟؟ خودمم زنم و قصدم بی احترامی نیست و یه دسته از همجنسامو میگم.. خب اگه زن نره با مرد متاهل نریزه روهم کی میتونه خیانت بکنه؟؟ همین زن میشه مادرشوهر و زندگی عروسشو داغون می‌کنه و حتی برعکس عروس برای مادر شوهرش بد میشه.

زن و مرد همیشه برابر بودن،اما زن همیشه بیشتر تو سختی بوده، بیشتر جنگیده و بیشتر زخم خورده،حتی همیشه‌م حامی زنان بودم.. اما متنفرم اینکه همیشه جن..گ جنسیتی هست..

زن و مرد مکمل هم‌اند..

و اها مردم ما عید میشه میگن وای بوی عید نمیاد،هالوین و کریسمس هم قبل همه برگزار می‌کنند و کلی شادی می‌کنند،کسی با شادی بقیه مخالف نیست.. اما ما ایرانیم ایران متمدن ایرانی با فرهنگ غنی..

کاش این تقلیدهای کورکورانه رو تموم کنیم،کاش پشت هم باشیم،کاش ادعای باسوادی و روشن‌فکری نکنیم و کاش خودمون باشیم..

کاش تموم شه این غصه و ها و گرفتارها..کاش یه ذره بر گردیم به خودمون..

سوپرایزی که حس ششم گفته بود.

در مورد یه دوستم قبلا نوشته بودم.. این دوستم که کلی بهم دروغ گفته بود،اسمشو میزارم سارا.

خب امشبم مثل هر شب رفتم پشت بوم و از خدا خواستم مسیرمو قشنگ بنویسه و برسم به آرزوهام.دوستم مثل همیشه خونه نبود و نزدیکای ساعت هفت شب با خانوادش برگشتن،بازم مثل همیشه تیپ زده بود..گفتم خدا اینو نگاه ببین این همه براش مادری کردم ببین الان منو حتی یادش نیست!ببین دوسال از من کوچیک تره و داره آرزوهای منو زندگی می‌کنه بدون هیچ تلاشی حتی! گفتم ببین هرچی آرزو کردم هرچی خواستم به اون دادی!

خلاصه اومدم یه سر به انیستا بزنم که بله عکس سارا رو با یه پسر اهل ترکیه دیدم:)))) تو دستش حلقه بود و بیشتر از یک ماه بود سارا ازدواج کرده بود،اونم تو ترکیه،با یه پسره یازده‌ سال بزرگ‌تر از خودش.. خیلی شوکه شدم فکر کردم هوش مصنوعی چیزی باشه،دوست صمیمی من تو بغل اون پسره،دست تو دست، آره ازدواج کرده بود.

نمی‌تونستم نفس بکشم نمی‌تونستم.دستام می‌لرزید دلم می‌گفت یعنی یه آدم چقدر می‌تونه خوشانس باشه به یک سال نکشیده وارد رابطه جدید بشه و حتی ازدواج کنه.. گفتم اونم بره ترکیه، گفتم بازم آرزوم برا یکی دیگه برآورده شد؟!

شاید بگم حسودیه،شاید حسودیه،شاید ناراحتم که چرا برا بقیه انقدر راحته مسیر نمی‌دونم..شاید

همه چیز گویا این بود می‌خواد ازدواج کنه من نمی‌دیدم من کور بودم..یعنی چی؟ چجوری آخه چجوری چند ماه داره دروغ میگه چجوری هیچی نگفته؟

خودش گفت کسی خبر نداره و صبح دعوتم کرد همه چیزو تعریف کنه.. اما تا الان تو همچین شوکی نبودم،گریه کردم و خیلی دلم سوخت برای خودم،شروع کردم به نوشتن تو دفترم و یکم آروم شدم و هیچیم نگفتم بهش.. سر شوخی و گله رو باز کردم..نوشتن آرومم کرد و گفتم بیخیال.

چند ماهه داره همه جوره به خودش می‌رسه و برا خودش خرج می‌کنه،حس ششم می‌گفت این الکی هر روز سر یه ساعت نمیره بیرون و سر یه ساعت بر نمی‌گرده خونه،برام جای تعجب داشت چرا هیچ وقت نگفته به ترکی علاقه داره از فالورهای پیجش فهمیدم که کلاس زبان ترکی استانبولی میره..

چجوری تونست؟ اون که خیلی عاشق بود و حتی برا دوست‌پسر سابقش تتو کرده بود. چجوری فراموشش کرد؟ چجوری انقدر زود اینو قبول کرد؟ چجوری فقط تو شوکم..

خیلی زیرکانه رفتن ترکیه و ازش پرسیدم چرا یه هفته‌ست نیستین گفت خونه مامان بزرگیم.. من نگرانش بودم که نکنه دعوا کردن مامان و باباش:))

بابام میگه اون تورو رفیقش حساب نمی‌کنه چرا گریه می‌کنی.. میگم بابا خیلیا خیلی خوش شانس هستن.

دلم برا خودم سوخت که این همه فشار رومه بعد یکی از من کوچک‌تر راحت با ازدواجش میره یه کشور دیگه و می‌تونه راحت درسشم بخونه و به موفقیتم برسه.. منم مثل سگ بدو بدو کنم که یه دانشگاه دولتی قبول شم چون نمی‌تونم خرج دانشگاه دیگه‌ای رو بدم..

میگم حداقل یه مریضی نمی‌دادی که درمان نداره،نمی‌دونم هی با خودم تو جنگم و هی مقایسه می‌کنم خودمو.. کجای دنیا به کی آسیب زدم که انقدر هر روز اشک تو چشامه:)))

الانم یه ساعته درگیر دانلود بامداد خمارم که حداقل با اون یکمم فکر و خیالم خوب شه. نمی‌تونم رو درسممم تمرکز کنم. گوشیم دیگه آخرین نفساشو می‌کشه:))

راستش گوشی قدیمی داداشمه و اونقدر گرون نیست تهش پول یه کاشت ناخن یه دختر تو بالا شهر تهران بشه،اما برای من خیلی بود.. میگم سارا حتی آیفونم خرید،دندوناشم خوب و سالمه، من نمی‌تونم بخندم چون کم کم دندونایی جلوم داره خراب می‌شه،بچه که بودم یه پرستاری قطره‌ی آهن رو دندونام ریخته بود و همه‌ش لک سیاه افتاده بود و مدام سیاه می‌شد و جنس افتضاحی داره.. میگم سارا بدنشم خوبه،خوشکلم هست..

هی هی چی‌بگم از این همه مقایسه‌هایی که می‌کنم، از صبح درسمم نخوندم،انقدر درگیر فکر و خیالم..

دلم برای خانوادم و خودم می‌سوزه این حقمون نبود.. این حق ما نبود. این همه زجر و ناراحتی این همه نداری این همه سختی و تلاش و بدو بدو.. تهش هیچی. تهش یسری آدم بدون تلاش به هرچی می‌خوان می‌رسن.. اگرم تلاش هم بکنن زود می‌رسن. اما آدمایی مثل من باید خون جیگر بشن تا یه زندگی نرمال داشته باشن..

هنوزم تو شوکه‌م،دارن خونه‌شون رو درست می‌کنند و مبل جدید میخرن، از بچگی آرزو می‌کردم مبل داشته باشیم.. هر بار که می‌خوایم یه چیزی بخریم قبلش یه دردی بهمون اضافه میشه.. تا میای به خودت پول خرج چیزایی بی معنی میشه.. یعنی انقدر خدا آدم بدیم من؟؟

دوسم نداری؟؟ سارا تو یه سال چهار پنج کُت خرید من از کلاس ششم هنوز همون کُته.. نداشتم که بخرم،منم گفتم جایی نمی‌رم برا چمه، نمی‌رسیم برا خودمون خرج کنیم.. حتی نمی‌تونم برم یه کاری کنم بابام میگه درس بخون .. بابام نمی‌خواد کار کنیم میگه درس بخونید بهتره.. تو چشاش همیشه غم میبینم که داره برای ما گریه می‌کنه و میگه چرا بچه‌هام تلاششون بی نتیجه‌ست.. یه هفته غذا نمی‌خورد چون کنکور قبول نشده بودم.. میگه من نتونستم درس بخونم هی دنبال کار دویدم شما بخونید مثل من نشید،چقدر این مرد با تجربه و با سواد و عاقله.. چقدر معلمی و دکتری بهش میاد.. چقدر مهندس بودن بهش میومد.. هی میگه من به ظاهر اهمیت نمی‌دم و میگم بابا برا خودت گوشی بخر هی میگه باشه بابا جان و میره به جاش برای ما خوراکی می‌خره، کاش انقدر خوب نبودین و می‌تونستم راحت این دنیا رو ترک کنم.. تنها شانس زندگیم شمایین. تنها داراییم تنها امید تنها پناه تنها دوستام شما خانوادمین..

شایدم داشتنتون بزرگ‌ترین شانس و بزرگ‌ترین دارایی منه،اما میبینمتون که چقدر دارین آب میشین و چقدر حسرت تو دل‌هاتونه می‌خوام زمین دهن باز کنه و غیب بشه.. من بخاطر شما می‌جنگم.. اونقدر می‌جنگم یادتون نیاد کی گریه کردین کی غذای ساده خوردین.. اونقدر براتون می‌جنگم که نتونید یه روز تو خونه باشید.. تمام دنیا رو می‌زارم کف دستتون..

خوشبحالت سارا.. خودت رفتی نگران خانواده نیستی و بار زندگی خودت رو دوشته و بار کسیو حمل نمی‌کنی.. خوش به حالت..