سوپرایزی که حس ششم گفته بود.
در مورد یه دوستم قبلا نوشته بودم.. این دوستم که کلی بهم دروغ گفته بود،اسمشو میزارم سارا.
خب امشبم مثل هر شب رفتم پشت بوم و از خدا خواستم مسیرمو قشنگ بنویسه و برسم به آرزوهام.دوستم مثل همیشه خونه نبود و نزدیکای ساعت هفت شب با خانوادش برگشتن،بازم مثل همیشه تیپ زده بود..گفتم خدا اینو نگاه ببین این همه براش مادری کردم ببین الان منو حتی یادش نیست!ببین دوسال از من کوچیک تره و داره آرزوهای منو زندگی میکنه بدون هیچ تلاشی حتی! گفتم ببین هرچی آرزو کردم هرچی خواستم به اون دادی!
خلاصه اومدم یه سر به انیستا بزنم که بله عکس سارا رو با یه پسر اهل ترکیه دیدم:)))) تو دستش حلقه بود و بیشتر از یک ماه بود سارا ازدواج کرده بود،اونم تو ترکیه،با یه پسره یازده سال بزرگتر از خودش.. خیلی شوکه شدم فکر کردم هوش مصنوعی چیزی باشه،دوست صمیمی من تو بغل اون پسره،دست تو دست، آره ازدواج کرده بود.
نمیتونستم نفس بکشم نمیتونستم.دستام میلرزید دلم میگفت یعنی یه آدم چقدر میتونه خوشانس باشه به یک سال نکشیده وارد رابطه جدید بشه و حتی ازدواج کنه.. گفتم اونم بره ترکیه، گفتم بازم آرزوم برا یکی دیگه برآورده شد؟!
شاید بگم حسودیه،شاید حسودیه،شاید ناراحتم که چرا برا بقیه انقدر راحته مسیر نمیدونم..شاید
همه چیز گویا این بود میخواد ازدواج کنه من نمیدیدم من کور بودم..یعنی چی؟ چجوری آخه چجوری چند ماه داره دروغ میگه چجوری هیچی نگفته؟
خودش گفت کسی خبر نداره و صبح دعوتم کرد همه چیزو تعریف کنه.. اما تا الان تو همچین شوکی نبودم،گریه کردم و خیلی دلم سوخت برای خودم،شروع کردم به نوشتن تو دفترم و یکم آروم شدم و هیچیم نگفتم بهش.. سر شوخی و گله رو باز کردم..نوشتن آرومم کرد و گفتم بیخیال.
چند ماهه داره همه جوره به خودش میرسه و برا خودش خرج میکنه،حس ششم میگفت این الکی هر روز سر یه ساعت نمیره بیرون و سر یه ساعت بر نمیگرده خونه،برام جای تعجب داشت چرا هیچ وقت نگفته به ترکی علاقه داره از فالورهای پیجش فهمیدم که کلاس زبان ترکی استانبولی میره..
چجوری تونست؟ اون که خیلی عاشق بود و حتی برا دوستپسر سابقش تتو کرده بود. چجوری فراموشش کرد؟ چجوری انقدر زود اینو قبول کرد؟ چجوری فقط تو شوکم..
خیلی زیرکانه رفتن ترکیه و ازش پرسیدم چرا یه هفتهست نیستین گفت خونه مامان بزرگیم.. من نگرانش بودم که نکنه دعوا کردن مامان و باباش:))
بابام میگه اون تورو رفیقش حساب نمیکنه چرا گریه میکنی.. میگم بابا خیلیا خیلی خوش شانس هستن.
دلم برا خودم سوخت که این همه فشار رومه بعد یکی از من کوچکتر راحت با ازدواجش میره یه کشور دیگه و میتونه راحت درسشم بخونه و به موفقیتم برسه.. منم مثل سگ بدو بدو کنم که یه دانشگاه دولتی قبول شم چون نمیتونم خرج دانشگاه دیگهای رو بدم..
میگم حداقل یه مریضی نمیدادی که درمان نداره،نمیدونم هی با خودم تو جنگم و هی مقایسه میکنم خودمو.. کجای دنیا به کی آسیب زدم که انقدر هر روز اشک تو چشامه:)))
الانم یه ساعته درگیر دانلود بامداد خمارم که حداقل با اون یکمم فکر و خیالم خوب شه. نمیتونم رو درسممم تمرکز کنم. گوشیم دیگه آخرین نفساشو میکشه:))
راستش گوشی قدیمی داداشمه و اونقدر گرون نیست تهش پول یه کاشت ناخن یه دختر تو بالا شهر تهران بشه،اما برای من خیلی بود.. میگم سارا حتی آیفونم خرید،دندوناشم خوب و سالمه، من نمیتونم بخندم چون کم کم دندونایی جلوم داره خراب میشه،بچه که بودم یه پرستاری قطرهی آهن رو دندونام ریخته بود و همهش لک سیاه افتاده بود و مدام سیاه میشد و جنس افتضاحی داره.. میگم سارا بدنشم خوبه،خوشکلم هست..
هی هی چیبگم از این همه مقایسههایی که میکنم، از صبح درسمم نخوندم،انقدر درگیر فکر و خیالم..
دلم برای خانوادم و خودم میسوزه این حقمون نبود.. این حق ما نبود. این همه زجر و ناراحتی این همه نداری این همه سختی و تلاش و بدو بدو.. تهش هیچی. تهش یسری آدم بدون تلاش به هرچی میخوان میرسن.. اگرم تلاش هم بکنن زود میرسن. اما آدمایی مثل من باید خون جیگر بشن تا یه زندگی نرمال داشته باشن..
هنوزم تو شوکهم،دارن خونهشون رو درست میکنند و مبل جدید میخرن، از بچگی آرزو میکردم مبل داشته باشیم.. هر بار که میخوایم یه چیزی بخریم قبلش یه دردی بهمون اضافه میشه.. تا میای به خودت پول خرج چیزایی بی معنی میشه.. یعنی انقدر خدا آدم بدیم من؟؟
دوسم نداری؟؟ سارا تو یه سال چهار پنج کُت خرید من از کلاس ششم هنوز همون کُته.. نداشتم که بخرم،منم گفتم جایی نمیرم برا چمه، نمیرسیم برا خودمون خرج کنیم.. حتی نمیتونم برم یه کاری کنم بابام میگه درس بخون .. بابام نمیخواد کار کنیم میگه درس بخونید بهتره.. تو چشاش همیشه غم میبینم که داره برای ما گریه میکنه و میگه چرا بچههام تلاششون بی نتیجهست.. یه هفته غذا نمیخورد چون کنکور قبول نشده بودم.. میگه من نتونستم درس بخونم هی دنبال کار دویدم شما بخونید مثل من نشید،چقدر این مرد با تجربه و با سواد و عاقله.. چقدر معلمی و دکتری بهش میاد.. چقدر مهندس بودن بهش میومد.. هی میگه من به ظاهر اهمیت نمیدم و میگم بابا برا خودت گوشی بخر هی میگه باشه بابا جان و میره به جاش برای ما خوراکی میخره، کاش انقدر خوب نبودین و میتونستم راحت این دنیا رو ترک کنم.. تنها شانس زندگیم شمایین. تنها داراییم تنها امید تنها پناه تنها دوستام شما خانوادمین..
شایدم داشتنتون بزرگترین شانس و بزرگترین دارایی منه،اما میبینمتون که چقدر دارین آب میشین و چقدر حسرت تو دلهاتونه میخوام زمین دهن باز کنه و غیب بشه.. من بخاطر شما میجنگم.. اونقدر میجنگم یادتون نیاد کی گریه کردین کی غذای ساده خوردین.. اونقدر براتون میجنگم که نتونید یه روز تو خونه باشید.. تمام دنیا رو میزارم کف دستتون..
خوشبحالت سارا.. خودت رفتی نگران خانواده نیستی و بار زندگی خودت رو دوشته و بار کسیو حمل نمیکنی.. خوش به حالت..