معلم

واقعا از معلم شیمیم بدم میاد.. کلی کلی کلاس فشرده و طولانی برگزار می‌کنه که فقط درس دادن خودش تموم شه،معلم شیمی اصلا فکر نمی‌کنه کلاسای دیگه‌م هستن و اونام فشرده و طولانی هستن.. واقعا چون خودش بی غم همون سال اول کنکور قبول شده فکر میکنه خیلی نخبه‌ست.. بابا از ساعت ۴ ظهر تا ۹ شب رو خرم نمیتونه سر کلاس باشه بی‌شرف نفهم.. چه درسه اخه تو این وضعیت فکر میکنه همه مثل خودش تنها دغدغه و کارشون تست زدنه.. احمق نمیفهمه که کی چه مشکلی داره.. بعدم یه تیکه کلام مسخره هم داره.‌..‌خیلیم خودشو دست بالا گرفته و مثلا از اون معلمای جدید و جونه اما هیچی نیست و فقط داره درس میده.. اوکی درستو بده اما وقتی تایم کلاسیم ۲ و ساعت و نیمه بعدش حق نداری بازم مجبورمون کنی که زودتر تموم کنیم و بازم سه ساعت دیگه کلاس برگزار کنی.. خودت پولتو میگیری و راحت سرتو رو بالش میزاری بعدم ما بدبختا که تو این شرایط عقب افتادگی داریم هر شبو با هزار فکر و خیال بخوابیم.. بجای کم کردن حجم و فشار کنکور بیشتر رومون فشار میاره.. خودش سال ۹۸ که آسون ترین و راحت ترین کنکور تاریخ ایران بوده کنکور داده فکر میکنه چه دکتریه..

بابا خسته شو دیگه.. چه کنکوری آخه چه درسی برای چی برای کدوم مملکت؟! وجدانت راحته بخاطر اینکه کلاستو زودی تموم کنی و تعطیلاتتو بگذرونی این حجم از فشار رو میزاری رو دوشمون..

لعنت به پشت‌کنکوری که من هیچ وقت راحت نشدم ازش..هربار هربار یه سنگی به پام خورد و افتادم زمین..

از فیزیک و ریاضیم نگم مدام جلسه‌ی جبرانی.. بابا کلاستو برگزار کن این حجم از کلاس چیه که نصفشو هنوز ندیدم من بدبخت..

مگه مثل شماهام آخه دردم فقط تست و آزمون باشه؟؟ هیچ کسیو درک نمی‌کنن..

طرف ننه و باباش دکتر و سفر خارج میره برا کم کردن استرسش خب رتبه برترم میشه...

خسته شدم از دست این معلمی شیمی بی درد و بی درک و فهم..

مقایسه

امروز صبح نزدیکای دوازده و نیم از خواب بلند شدیم و مامانم کلی حرف بهمون زد،حقم داشت.. خیلی دیر می‌خوابیم و دیر بلند میشیم.. مامانم داشت به من می‌گفت:این دختره هیچ وقت هیچی نمیشه و هیچ‌کاری نمیکنه.. چند بار دیگه‌م همینو گفته بود که تو هیچی نمیشی و فلان و فلان،پول دادیم کتاب خریدی و همه‌شون دارن خاک میخورن!

به آبجی بزرگمم گفت انقدر می‌خوابی برا همین دو تومان تو جیبت نیست.. بابام امشب بخاطر مادربزرگم عصبی بود،خیلی خسته میشیم با این وضعیتش،هرشب با زحمت باید بهش غذا بدی و ساعت های ساعت رو پات وایستی..نمی‌دونم این چه گرفتاری بود سرمون اومد(خیلی خیلی خیلی سخته خیلی)،یک سال شد.

هر وقت مامان بزرگ حالش بد میشه بابام عصبی میشه و خیلی تند برخورد می‌کنه.. تیکه کلامشم اینه "کاش بمیرم" بعدم انتظار داره اعصاب و روان ما خوب باشه..انقدر حرفش سنگینه که هزار هزار بار می‌شکنم... میگم مدام از این حرفا میزنی خب برو خودکشی کن چیه مدام با این حرفات اذییت می‌کنی( می‌دونم حرفم اشتباهه و از سر صمیمت و عصبانیت این حرفو میگم اما اونقدر دردناکه وقتی از طرف خانواده‌ت حس اضافه بودن و مفت خور بودن می‌کنی،طوری که وقتی دلت یه چیری خواست با استرس و شرم بهشون بگی هوس فلان چیزیو کردی) بعدش میگه شاید یه روزی انجامش دادم! :)))))

هیچ وقت نمیگه بیا این پول چی لازم دارین بخرین( اصلا خسیس نیست اما خجالت می‌کشیم خودمون بهش بگیم)،مدام با لحن تند با داداشم حرف میزنه، داداشمم آنچنان احترامی نمیزاره و از طرفیم حق با بابامه اما یکم زیاده‌رویم می‌کنه.

برا همین میگم خوشبحال اونی که تک فرزنده،غصه‌ی هیچیو نداره،نه خواهر برادر نه هیچی بخدا...

بابام آدم بدی نیست خیلیم خوبه مهربونه و خیلی زیاد دوسمون داره خیلی خیلی زیاد..هرشب بوسمون می‌کنه و فربون صدقه‌مون میره اما مدام مقایسه مون می‌کنه،با اینکه دختر بزرگش تازه کنکور دکترا داده هیچ وقت بهش افتخار نمی‌کنه..میگه پسر فلانی فلان دانشگاه قبول شد الان کلی پول داره و خرج پدر و مادرشو میده،به من می‌گفت اگه درس می‌خوندی الان کمک خرجم بودی..حق داره می‌دونم حق داره..

بهش میگم عاشق دندون پزشکیم می‌خوام برم گیلان اما حتی یه سر تکون نمیده..پسرِ یکی از فامیلامون دندون پزشکی تهران سال اول قبول شد اونقدر بهش افتخار می‌کرد و ازش تعریف می‌کرد که انگار پسره اونه.. نخواستم بگم خب پدر من، مامان و باباش استاد دانشگاه و معلمن،گوشی دستش ۱۳۵ میلیونه،دست به سیاه و سفید نمیزنه،تو بهترین مدرسه درس خونده و بهترین امکانات رو داشته،پنج وعده تو روز غذا میخورده...پسر عموی دوستمم پزشکی قبول شده بود می‌گفت عمومم گفته سه میلیارد خرجش کردم..

خسته‌م از این مقایسه..روحم خسته‌ست،دارین خسته‌م می‌کنین این چه حرفایه آخه! چجوری نشکنم چجوری بی انگیزه نشم؟؟چجوری از حجم این فشار ها نمیرم؟!

نمیدونم چرا خدا تو هیچی زندگی بهم شانس نداده،نه نُخبه بودم نه خوشگل نه پولدار نه خوش‌رفتار.. چیه انقدر زود رنج و عصبیم.. برا همه چیز جوش میزنم،انقدر به همه چیز فکر می‌کنم،به ریزترین رفتار آدما هم فکر می‌کنم..

کاش والدین با بچه هاشون درد دل نکنن کاش..

من مجبورم زندگی بابا و مامانمو نجات بدم نه زندگی خودمو.. من مجبورم قلبمو چسب بزنم دندون رو جیگر بزارم...

خدا چقدر گِله دارم ازت چقدر دل خورم ازت چقدر ناامیدم کردی چقدر تو ذوقم زدی..

هر بارم تو وبلاگ از چیزای غمگین و مسخره‌ی زندگیم میگم.. حوصله سربره دیگه.. کی حوصله‌ی غرغرهای منو داره..

ولی برای خودم مینویسم نه بقیه..اونیم که خوند و هم‌دردی کرد دمش گرم.. ببخشید این وبلاگ اصلا جالب نیست.

خودمو دوست ندارم.

من این دختر رو دوست ندارم،من نباید انقدر ضعیف و شکننده باشم،انقدر احساسی و زود رنج،یا تنبل..

مثلا خوندن زبان چه وقت و زحمتی از من می‌گیره که نمی‌خونم؟؟ اصلا یوتیوب پُر از آموزش زبانه:/

اینکه تو خونه ورزش نمی‌کنم چی؟؟ اینکه درسامو رو هم تلنبار کردم و باز هوس پشت‌کنکوری کردم رو کجا بزارم؟؟

چرا به خودم نمی‌رسم چرا موهامو شونه نمی‌کنم! چرا هیچی حال نمیده؟؟ چرا روزام انقدر بیهوده میگذره... باز دوباره خراب کنم؟؟ خسته‌م از این روند زندگی کردن.. هی می‌خوام درستش کنم نمی‌تونم انگار زنجیر به دست و پاهام بستن انقدر حس بدی دارم.. چه آینده‌ای آخه؟؟ وضعیت مملکتو ببین، یه پوشک بچه یک میلیون تومن شده.. بماند چیزاهای دیگه چقدر گرونن..( همین الان بارون شدیدی شروع به باریدن کرد،عاشق بارونم و جونمو میدم... فکر کنم چشش زدم بارون قطع قطع شد)..

یه کیسه برنج ۲ و ۳ میلیون تومن؟؟ با یک میلیون سبد کالا چه گِلی به سرمون بریزیم؟؟ از مملکت بگم که دردم تموم نمیشه.. اما از خودم از این روزمرگیم بدم میاد..

نمی‌خوام انقدر ضعیف بمونم..

چکیده ایی از کتاب "هنر رهایی از دغدغه‌ها"

این کتاب نمیگه بی‌خیال همه‌چیز شو؛
میگه حواست باشه
داری به چی اهمیت میدی
چون نمیشه به همه‌چیز اهمیت داد
و سالم موند
زندگی ذاتاً سخته.
درد، شکست، اشتباه و ناامیدی
جزء حذف‌نشدنی‌هاشن.
فرار ازشون آرامش نمیاره؛
بلکه پذیرفتن شون هست که آرامش میاره
خوشبختی جایی نیست که مشکل تموم بشه؛
جاییه که مشکلاتت
با ارزش‌هات هم‌راستاست
تو لازم نیست خاص باشی،
بی‌نقص باشی
یا همیشه حالت خوب باشه
بلکه فقط کافیه خود واقعیت باشی،
نقص‌دار، معمولی، انسانی
و مسئول انتخاب‌هات...
اعتماد به نفس واقعی
از خودستایی نمیاد؛
از دیدن و پذیرفتنِ
همزمان نقاط ضعف و قوتت میاد
نه گفتن، مرز داشتن،
پذیرفتنِ اشتباه
و قبول کردنِ اینکه همیشه حق با تو نیست
و ممکنه که اشتباه کنی،
همه‌شون درد دارن؛
اما دردهایی‌ هستن که باعث رشد میشن
و وقتی یادت می‌مونه
زمان محدوده و مرگ واقعیه،
دیگه زندگیت رو
صرف دغدغه‌های بی‌ارزش نمی‌کنی
پیام نهایی کتاب ساده‌ست اما عمیق:
رهایی و آرامش از بی‌خیالی نمیاد؛
بلکه از انتخاب آگاهانه‌ی دغدغه‌ها میاد
و زندگی خوب،
یک زندگی راحت نیست چون دست نیافتنیه،
بلکه زندگی خوب
یک زندگیِ معناداره..

اینارو خوب می‌دونم اما عملی تو کارم نیست و این تنبلی و شکست خوردن عذابم می‌ده..

نامریی

ممنون بابت کامنت‌های همیشگیت:))

نفس زورکی

نمی‌دونم امروز میشه چند هزارومین روزی که من شاد نیستم. بلد هستما اما سرنوشت و کائنات نمیزارن،همه‌ش غصه‌ست..

بابام انقدر خسته‌‌ست با چشم پر میگه کاش بمیرم راحت شم از این زندگی.. امشب که کلاا یه بشکن میزدی عین آبشار اشکاش می‌ریخت.. بابا نمی‌دونه چه باری رو دوشمون میزاره با این حرفا،اونقدر سنگینه گاهی وقتا برام سخته نفس کشیدن انگار یه چیز سنگین گذاشتی رو قفسه سینه‌م..حقم داره،من هنوز تو خونه بدون هیچ فایده و سودی نشستم.. نه درسی نه درآمدی.. آرزوم دندون پزشک شدن بود که اونم به باد دادم اونم رفت اونم خاکستر شد؛چرا؟ چون روحم مُرده چون جسمم نه روحم خسته‌ست خیلی خیلی زیاد..

باید برای فرهنگیان بخونم چون مجبورم مجبور! کی خرجمو بده؟ خواهرامم دارن تلاش می‌کنن رو پاهای خودشون باشن.. مجبوریم

هوف اونقدر حالم گرفته‌ست میخوام یه کت بپوشم برم کل خیابونای شهر رو بگردم و گریه کنم..

چقدر چقدر زندگی مسخره‌ست.. به دنیا بیا،بزرگ شو،درس بخون،دانشگاه برو،کار کن،ازدواج کن، تولید مثل کن، و این روند هی تکرار میشه.. زندگی برا آدمای پولدار و سالمه اونا دارن زندگی می‌کنن نا ماها.. خدا مارو خلق کرد غصه‌های اونارو ما بخوریم و ما حسرت به دل بمیریم..

بدم میاد از زندگی.. چقدر این ماه زود گذشت چقدر سریع تموم شد.. شبا هی گرسنه‌م میشه و بخاطر معده‌م نباید چیزی بخورم چون به بدترین شکل ممکن عفونت دارم و یه مدت باید مدام قرص مصرف کنم!

می‌خوام گریه کنم،جا بزنم اما نمیشه.. قول دادم..

چیکار کنم؟؟ چجوری خانم دکتر بشم؟؟ من که هر وقت خواستم بجنگم زندگی یه جوری زمینم زد که نتونم بلند شم.. چیکار کنم چیکار آخه؟؟

بشینم بخونم؟؟ حتی نفس کشیدن برام زجرآوره تو این مملکت!

نه دینی برام مونده نه انگیزه‌ای نه حالی نه جسمی نه روحی.. تو این سن عین صد ساله ها شدم..

کی تموم میشه؟!

A Time for Drunken Horses

زمانی برای مستی اسب‌ها

«زمانی برای مستی اسب‌ها» فقط یک فیلم نیست ؛ این یک گزارش بی‌پرده از انسانیت در برابر بی‌رحمی زندگی است. فیلم در دل روستایی مرزی میان ایران و عراق اتفاق می‌افتد و به زندگی یک خانواده کرد فقیر و بی‌پناه می‌پردازد، جایی که مرزها معنای واقعی خطر و تلاش را برای بقا به نمایش می‌گذارند.

قصه با مرگ پدر خانواده شروع می‌شود و ایوب، نوجوانی سخت‌کوش، ناگهان مسئولیت خانواده‌اش را به دوش می‌کشد. او باید برای نجات جان برادر خردسال و بیمار تلاش کند، حتی اگر این یعنی وارد دنیایی خطرناک شود: کولبری در مسیرهای برفی مرزی، قاچاق اجناس و عبور از مرگبارترین گذرگاه‌ها.

نام فیلم ممکن است مرموز باشد—«زمانی برای مستی اسب‌ها»—اما این استعاره‌ای است از نیرویی که حتی در سخت‌ترین شرایط هم باید حرکت کند، حتی اگر شکسته، خسته و مست از زندگی باشد. در این مسیر نه خبری از غلوهای سینمایی است و نه بازیگران حرفه‌ای؛ همه نقش‌ها را اهالی واقعی همان مناطق بازی کرده‌اند، که به فیلم حس اصالت و حقیقت بی‌رحم می‌بخشد.

این فیلم جوایز بین‌المللی معتبر را از آن خود کرده است، از جمله جایزه دوربین طلایی جشنواره کن—که نشان می‌دهد صدای این قصه‌ی انسانی و ساده، چقدر جهانی و پرقدرت است.

«زمانی برای مستی اسب‌ها» فراتر از یک روایت ساده است؛ این دعوتی است به تامل درباره ارزش‌های انسانی، مرزهای جغرافیایی و وضعیت کسانی که از چشم دنیا پنهان مانده‌اند. این فیلم به ما یادآوری می‌کند که انسانیت و امید می‌تواند حتی در سردترین روزهای زندگی نیز بدرخشد—روایتی که تا مدت‌ها در ذهن مخاطب طنین می‌اندازد.

Capernaum

کفرناحوم – فریادی برای عدالت و انسانیت

کفرناخوم ساخته نادین لبکی، فیلمی تکان‌دهنده و دردناک است که شما را به دل بی‌عدالتی، فقر و درد کودکی می‌برد. داستان درباره پسری به نام زین است، کودکی که در بی‌پناهی، فقر و شرایط طاقت‌فرسا بزرگ می‌شود. زین، که زندگی‌اش پر از محرومیت و ظلم است، تصمیم می‌گیرد علیه کسانی که به او و دیگر کودکان آسیب رسانده‌اند، شکایت کند.

این فیلم، نه تنها روایت درد و رنج یک کودک است، بلکه آینه‌ای از جامعه‌ای است که کودکان را فراموش کرده است. کفرناخوم نشان می‌دهد چگونه فقر، بی‌عدالتی و بی‌توجهی بزرگسالان می‌تواند زندگی یک انسان را نابود کند، و همزمان امید، مقاومت و قدرت روح انسانی را به تصویر می‌کشد. زین با وجود شرایط سخت، نشان می‌دهد که حتی در تاریک‌ترین روزها، انسان می‌تواند صدای خود را بلند کند و عدالت بخواهد.

کفرناخوم فیلمی است که تماشاگر را تکان می‌دهد، قلبش را به درد می‌آورد و او را وادار می‌کند درباره جهان، عدالت و مسئولیت انسانی تأمل کند. فیلم پر از لحظات خام و واقعی است، بدون هیچ شیرین‌کاری یا دکور پردازی سینمایی، که همین باعث می‌شود هر صحنه، هر نگاه و هر کلمه، قدرت و حقیقت عمیق خود را داشته باشد. این فیلم، فریادی است برای کسانی که دیده نمی‌شوند، صدای کسانی که شنیده نمی‌شوند، و یادآوری به ما که عدالت و انسانیت باید فراتر از کلمات باشند.

Stranger Things

سریال Stranger Things

سریال چیزهای عجیب قصه‌ی شهری کوچک به نام هاوکینز است، جایی که ظاهراً همه چیز عادی به نظر می‌رسد، اما در دل این آرامش، رازها و تاریکی‌هایی پنهان‌اند که هیچ‌کس نمی‌تواند آن‌ها را نادیده بگیرد. داستان با ناپدید شدن یک پسر شروع می‌شود و دخترکی با قدرت‌های فراطبیعی وارد زندگی دوستانش می‌شود. همان‌جاست که مفهوم واقعی دوستی، شجاعت و وفاداری شکل می‌گیرد.

در فصل اول، گروهی از بچه‌ها با نیروی ناشناخته‌ای روبه‌رو می‌شوند و یاد می‌گیرند که تنها با کنار هم بودن می‌توانند ترس را شکست دهند. فصل دوم عمق تاریکی را نشان می‌دهد، جایی که گذشته و رازهای پنهان شخصیت‌ها خود را آشکار می‌کند و دشمنان پیچیده‌تر می‌شوند. فصل سوم نوجوانان بزرگ‌تر شده‌اند، روابطشان عمیق‌تر شده و تهدیدها هم پیچیده‌تر؛ هیجان و خطر هر لحظه بیشتر حس می‌شود. در فصل چهارم، داستان فراتر از هاوکینز می‌رود، گذشته‌های دردناک و دشمنان جدید روشن می‌شوند و شخصیت‌ها با ترس‌های درونی خود روبه‌رو می‌شوند. و در نهایت، فصل پنجم، همه چیز به اوج می‌رسد؛ دوستی‌ها، فداکاری‌ها و شجاعت‌ها در نبردی نهایی با تاریکی محک زده می‌شوند.

چیزهای عجیب فقط یک سریال ماجراجویی و ترسناک نیست؛ این سریال درباره قدرت دوستی، وفاداری و عشق به کسانی است که کنار ما هستند. درباره لحظاتی که خنده و ترس همزمان قلبت را درگیر می‌کنند و تو را یاد می‌اندازند که حتی در تاریک‌ترین لحظات، امید و پیوندهای انسانی می‌توانند نور ایجاد کنند. هر فصل مثل یک سفر هیجان‌انگیز و پر از رمز و راز است که تو را به دنیایی می‌برد که هم ترسناک است و هم جادویی، هم کودکانه و هم عمیق، و بعد از پایان آن، دنیا را کمی متفاوت و دلنشین‌تر می‌بینی.

ازدواج

امروز فهمیدم دختر همسایه‌مون ازدواج کرده،متولد ۸۶.

قبلا دوست بودیم و خلاصه بگم عامل خیلی خیلی از بدبختی و افت و پس‌رفتم اون بود.. آره یه دوست نا باب کامل.

این دخترم با کل پسرای شهر بوده،اما انگار با این پسره دوسالی هست تو رابطه‌ن،زیاد مهم نیستا اما دوست پسرای قبلیش دوست همین پسره بودن،حتی پسره دوست پسر دوست نزدیک همین دختر همسایه‌مون بوده. فیلم ترکی شد انگار😅

خلاصه یه دختره قد کوتاه تپله‌ست،قراره بینی‌ش رو هم عمل کنه.. هی فکر می‌کنم آخه اینارو چه به ازدواج و خونه و زندگی،اینا اتاقشون رو مرتب نمی‌‌کنن چه برسه خانم خونه‌ی خودشون بشن.. هرچند الان مثل گذشته نیست.

تعجب نکردم چون معلوم بود، داد می‌زد می‌خواد ازدواج کنه..من نمی‌دونم چجوری انقدر راحت رابطه‌های قبلشون رو فراموش کردن! یعنی فاصله شون تا رابطه‌ی بعدی طولانی ترش ۶ ماه بوده.

فقط من موندم از بین تموم هم‌کلاسی و دوست و آشنا که ازدواج نکردم.چون من اینو یه پروسه‌ی خیلی خیلی بزرگ و با عقل و منطق میبینم.. نمیخوام درگیر طلاق و روابط جدید بشم..

از سی نفر از هم‌کلاسی‌هام بیست نفرشون ازدواج کردن الان بیشتر از دو سالم می‌گذره و منم جز کنکور و پشت کنکور بودن هیچ تغییری نکردم.. همه‌ی هم‌کلاسیام درگیر کاشت ناخن و تتو و مژه و آرایشگری و اینا هستن،هر کدومشون به یه حرفه‌ای مشغوله،از کیک پختن بگیر تا فیشیال و اینجور چیزا.. یکیشون مامایی میخونه که دختر خیلی خیلی بد ذاتیه(تو سال تحصیلی بهم ثابت کرد) یکیم فکر کنم پرستاره، از بقیه‌ی هم‌کلاسیامم خبری ندارم..

یه همسایه داریم دخترش ۱۴ سالش بود ازدواج کرد،کل صورتش ژل و فیلره و انقدر قرص چاقی خورده شبیه خوک شده،موهاشو عین این خانم‌های چهل ساله رنگ کرده.. آخه ۱۴ ساله چی بلده؟؟؟

نمیدونم این مردم چرا ازدواج رو بازی بچگانه در نظر می‌گیرن،یه خواستگارم رد نمی‌کنن،هم‌کلاسیای من یه سن و سالی دارن اما خب ۱۴ خیلییی بچه‌ست.. خیلی مسخره‌ست واقعا بگیم این ذهنش به بلوغ رسیده.. بابا دختر جون از زندگیت لذت ببر،درس بخون پیشرفت کن،محتاج یه تومن دو تومن شوهر نباشی.. مگه ازدواج کشکه؟؟ اصلا ۶ ماه اولو کار خونه نکردی و غذا نپختی و چه می‌دونم رفتین سفر و عشق و حال،بقیه عمرتو چیکار می‌کنی؟؟ طلاق می‌گیری؟ بعدش چی؟؟ خب اوکی نمیگم دخترا خدمتکارن و وظیفه‌شون اینه و فلان،اما بلاخره ما دخترا چراغ و قلب خونه‌مونیم.. یه خانم،شاغلم باشه کار خونه‌ی خودشو انجام میده.. من خودم یه روز غذا درست می‌کنم تا دو هفته خسته‌م میگم این مادر من چی میکشه هر روز بپز و بشور و جمع کن..

جدی ازدواج زیر سن ۲۵ سالگی چرته.. من خیلیا رو میبینم سنشون کمه اما ظاهری و ذهنی واقعا به بلوغ کامل رسیدن و ازدواجم کردن،اما هرچیزی تو سن خودش هم قشنگه هم منطقی تره.

من میخوام تو ۲۵ سالگی ازدواج کنم با یه پسر قد بلند چشم و ابرو مشکی خوشتیب...

امشب چرت و پرت زیاد نوشتم.. و گرمه خیلی زیاد گرمه.. جمله بندی و غلط های املایی که داشتم رو بزارید پای اینکه خیلی گرممه.

شبتون خوش.. بخواب توم:))

ایران

ایران…
نامت را که بر زبان می‌آورم،
انگار قلبم به گذشته‌ای دور وصل می‌شود؛
به خاکی که بوی خاطره می‌دهد،
به آسمانی که هزار قصه در سینه دارد،
به مادری که همیشه ایستاده،
حتی وقتی زانوهایش از درد می‌لرزد…

تو فقط یک سرزمین نیستی،
تو صدای لالایی مادران ما هستی،
تو اشک‌های پدرانی که شب‌ها بی‌صدا گریستند،
تو لبخند کودکانی هستی که هنوز به فردا ایمان دارند.

ایران…
چقدر زخم خوردی،
چقدر صبور ماندی،
چقدر تنها جنگیدی،
بی‌آنکه شکایت کنی.

گاهی فکر می‌کنم
تو شبیه مادری هستی
که لباس کهنه می‌پوشد
تا فرزندش آبرومند بماند…

در کوچه‌های تو
عشق راه می‌رود،
در دیوارهایت تاریخ نفس می‌کشد،
در خاکت، هزار آرزو دفن شده
و هزار امید جوانه زده.

ما فرزندان توایم؛
با همه ضعف‌هایمان،
با همه خستگی‌هایمان،
با همه شکست‌هایمان…

اما هنوز
وقتی نامت را می‌شنویم
سینه‌مان گرم می‌شود.

ایران جان…
تو را با تمام خستگی‌هایت دوست داریم،
با تمام غصه‌هایت،
با تمام سکوت‌هایت.

ما هنوز
به لبخندت ایمان داریم،
به روزی که دوباره
از ته دل بخندی، روزی که هیچ مادری از ترس نلرزد،
هیچ پدری شرمنده نباشد،
هیچ جوانی آرزوی رفتن نداشته باشد.

تو زنده‌ای، ایران…
در دل ما،
در خون ما،
در نفس ما.

و ما قسم خورده‌ایم
هرجا که باشیم،
هرقدر که دور شویم،
نامت را
با افتخار فریاد بزنیم.

دردهای تموم نشده-

واقعا خسته‌م از زندگیم از این روند زندگی کردن بیهوده و الکی و پر غصه و ناراحتی..

هیچ دستاوردی تو زندگیم ندارم و این داره نابودم می‌کنه!

نه باشگاه می‌رم و نه ورزشی بلدم،خوش خط نیستم،نقاشی بلد نیستم،تو هیچ درسی قوی نیستم،هیچ مهارتی ندارم، هیچ سازی بلد نیستم هیچ کتابی رو نخوندم، هیچ شغلی ندارم، نه دوستی دارم نه عشقی نه خوشکلی نه پول نه شانس نه سلامتی جسمی نه سلامت روانی هیچیه هیچی..

پُرِ از عادت‌های بدم پُرِ از خشم و ناراحتی و غصه‌م،پُرِ حسرت و جوانی نکرده‌ام..

به هیچ دل خوش نیستم،نه خواب درست حسابی نه تغذیه نه بیرون رفتنی نه گشتنی نه خوش‌گذروندنی.. مدام تو خونه و کله تو گوشی و افسردگی و گوشه گیری.. هر بار که میخوام یه کاری کنم برای خودم،خدا میزنه تو ذوقم هر بار هر بار..

خسته شدم از این همه درد از این همه غصه..چند سالمه آخه! کاش حداقل می‌دونستم تاوان چیو داریم پس می‌دیم.. امشب مادرم برای بار هزارم از خستگی و درد گریه می‌کرد.. عرضه ندارم یه تیکه لباس بخرم براش.. زندگی که من می‌کنم بخور و نمیره.. بقیه مردم رو میبینم هر نفر یه کمد جدا پر لباس برای خودش داره بعد ما چهار نفریم هنوز یه کمد رو نتونستیم پر کنیم.. چرا پول ما برکت نداره.. چول کارگری هیچ وقت برکت نداشته،آخه کدوم کارگر گوشی خوب دستشه یا ماشین خوب و خونه داره؟

هی دارم از زندگی سیلی می‌خورم هی تا میام من به این زندگی چرت یه سیلی بزنم خدا دستامو میبنده.. هرشب دعات کردم راهمو هموار کنی بتونم درس بخونم این مشکلات پیش اومد..

هر دفعه دعاهام برعکس برآورده میشن.. ولا بلا خسته‌م. این چه زندگیه؟؟ یکی اون ور دنیا تو رفاه بزرگ میشه و دنیا رو می‌گرده و دغدغه‌ش میشه سگ و دوست‌پسر و لباساش چرا ما باید مثل خر کار کنیم و بازم هشتمون گرو نُهمون باشه؟

خدا نبینی دنیاتو چجوری به گند کشیدن؟؟ چرا هیچ کاری نمی‌کنی آخه؟؟ چرا آخه کلی سوال دارم ازت..

کسیم ندارم تو کلمه باهاش حرف بزنم دو کلمه!

هوف چقدر قلب و روحم درد می‌کنه چقدر درد دارم چقدر ناتوانم..

سریال 'stranger things'رو تا فصل ۴ دیدم و حسرت خوردم.. یه چندتا دوست ساعت‌های ساعت کنار هم باز می‌کردن و خوش می‌گذروندن و بخاطر هم هر کاری می‌کردن.. کنار هم بزرگ شدن و از بچگی یه حرفه‌ی خوب داشتن و درآمد از همون ۹ سالگی تا الان که همسن منن.. هم معروفاً هم کلی موقعیت‌های خوب دیگه‌م سر راهشون قرار می‌گیره.. هم تو یه کشور آزاد و پیشرفته‌ن.. هم محبون هم خوشکلن و خلاصه همه چیز تمام...

خیلی حسودی می‌کنم به کسایی که هم سن خودمن.. میگم چرا این انقدر خوشکله و الان فلان شغل رو داره و کلی کلی پول در میاره اما من هر چقدرم زور بزنم بازم نمیشه؟! من مسلمون نیستم؟ زشتم؟ چه می‌دونم مال یتیمو خوردم؟! تاوان یه شخصیو پس میدم؟؟ چیه آخه؟؟حق من و خیلیای مثل من این نیست..

من باید الان اون هدفای زندگیمو تیک میزدم نه اینکه گل‌های بالشمو آب بدم!

حق من نیست چون تو یه شهر بدون امکانات و تو یه کشور که همه چیز برای دختر ممنوعه و با کلی قوانین باید دست‌و پنجه نرم کنی و تو یه خانواده با شرایط مالی متوسط رو به پایین به دنیا بیام و انقدر هدفای بزرگ تو ذهنم باشه و نتونم هیچ‌کاری براشون انجام بدم...

نمیتونم..من می‌خواستم برم خارج کشور اونم با زحمت و تلاش و درس،اما چیشد؟؟ اون آدم اون کسی که مدام دوست خطابش می‌کنم و هیچ وقت برام دوست نبوده،راحت با ازدواج با یه پسره ۱۰/۱۱ سال از خودش بزرگ‌تر میره اون ور آب،تو کل زندگیشم همیشه خوشانس و محبوب خدا بوده..

نمی‌دونم از چی‌بگم واقعا هزار درد دارم.. کاش حداقل منم ظاهری یه سری چیزارو داشتم.. مثلا دانشگاه می‌رفتم،یه شغل داشتم،نگران خانواده و مامانم و بابام نمی‌شدم،با دوست پسرم می‌رفتیم بیرون،دندونام سالم بودن و اگرم نبودن حداقل پول اینو داشتم که درستش کنم..با گوشی خودم با گوشی که آرزومه زنگ میزدم برای فردا نوبت کاشت ناخن می‌گرفتم.. واقعا کاش حدقل مشغول یه حرفه‌ای یه ورزشی سازی هنری میشدم.. اما نه حتی نفس کشیدنم با پوله که من ندارم..

کی تموم میشه این دردهای کوفتی کی؟؟

خسته‌م از دندون درد و پسورازیس و معده درد و استرس های کنکور و نگرانی و غصه برای مادربزرگ زمین‌گیرم و دیدن اشک‌های پدر و مادرم و به باد رفتن آرزوهای خواهرام و برادرم..

با دلار۱۶۰ هزار تومن اگه بمیریم باید از قبل کلیه و قلبتو بفروشی که خرج کفن و دفنت جور شه بعد بمیری..

دندون درد شده بخشی از روتین هر روزم:))))

دیر تر از این بخوابم گرسنگیم بیشتر میشه.. برم که نوبت نشخوارهای ذهنمه که بیان مغزمو بخورن...

تاسیان

دل‌نوشته‌ای برای ایران و جان‌هایی که زود پر کشیدند.

بعضی دردها اسم ندارند… فقط می‌آیند، می‌نشینند وسط دل آدم، و دیگر هم بلند نمی‌شوند. دردِ دیدنِ عکس‌هایی که لبخندشان هنوز توی گوشی‌ها مانده… دردِ شنیدنِ اسم‌هایی که قرار نبود این‌قدر زود تبدیل به خاطره شوند.

این نوشته نه برای دعواست، نه برای طرف گرفتن، نه برای قضاوت. این فقط یک حرفِ دله… حرفِ دلی که خسته شده از دیدنِ رفتنِ آدم‌ها.

ما توی این سرزمین، زیاد گریه بلدیم. زیاد داغ دیدیم. زیاد کنار عکسِ عزیزان شمع روشن کردیم. زیاد گفتیم: «حیف شد… خیلی جوون بود… خیلی آرزو داشت…»

هر کدوم از این آدم‌ها، یه دنیا بودن. یه مادر داشتن که هنوز منتظر صدای دره… یه پدر که غرورش شکسته… یه خواهر، یه برادر، یه دوست، که هنوز پیام‌های قدیمی رو می‌خونه.

اونا عدد نبودن. خبر نبودن. تیتر نبودن. آدمن بودن… با رویا، با ترس، با امید، با هزار تا «بعداً» که هیچ‌وقت نرسید.

کاش می‌شد یه روز صبح بیدار شیم و خبر بد نباشه. عکس سیاه نباشه. اشک نباشه. کاش می‌شد مادرها فقط برای عروسی بچه‌هاشون گریه کنن، نه برای سنگ قبرشون.

ما مردم این خاک، خسته‌ایم… از گرونی، از نگرانی، از آینده‌ی مبهم، از ترسِ فردا. اما بیشتر از همه، از این‌که هی یکی کم می‌شه. هی یه صندلی خالی می‌مونه. هی یه دل می‌شکنه.

این نوشته نمی‌خواد کسی رو متهم کنه. نمی‌خواد کسی رو قضاوت کنه. فقط می‌خواد بگه: «ما دل‌مون آرامش می‌خواد… زندگی می‌خوایم… لبخند می‌خوایم.»

ما حق داریم شاد باشیم. حق داریم زنده بمونیم. حق داریم آینده داشته باشیم. حق داریم شب با خیال راحت بخوابیم.

برای اونایی که رفتن… برای اونایی که هنوز نفس می‌کشن… برای مادرایی که موهاشون یک‌شبه سفید شد… برای پدرایی که بغضشون رو قورت دادن… برای جوونایی که هنوز هزار تا رویا توی سرشونه…

بیاید بیشتر همدیگه رو دوست داشته باشیم. کم‌تر قضاوت کنیم. بیشتر همدل باشیم. شاید دنیا با مهربونی ما، یه ذره قابل‌تحمل‌تر بشه.

این دل‌نوشته فقط یه آرزوئه: روزی برسه که اسم «ایران» کنارِ خبرِ خوب بیاد… کنارِ خنده… کنارِ زندگی… نه کنارِ اشک و آزادی.

روح همه‌ی جاویدنامان شاد.