واقعا خستهم از زندگیم از این روند زندگی کردن بیهوده و الکی و پر غصه و ناراحتی..
هیچ دستاوردی تو زندگیم ندارم و این داره نابودم میکنه!
نه باشگاه میرم و نه ورزشی بلدم،خوش خط نیستم،نقاشی بلد نیستم،تو هیچ درسی قوی نیستم،هیچ مهارتی ندارم، هیچ سازی بلد نیستم هیچ کتابی رو نخوندم، هیچ شغلی ندارم، نه دوستی دارم نه عشقی نه خوشکلی نه پول نه شانس نه سلامتی جسمی نه سلامت روانی هیچیه هیچی..
پُرِ از عادتهای بدم پُرِ از خشم و ناراحتی و غصهم،پُرِ حسرت و جوانی نکردهام..
به هیچ دل خوش نیستم،نه خواب درست حسابی نه تغذیه نه بیرون رفتنی نه گشتنی نه خوشگذروندنی.. مدام تو خونه و کله تو گوشی و افسردگی و گوشه گیری.. هر بار که میخوام یه کاری کنم برای خودم،خدا میزنه تو ذوقم هر بار هر بار..
خسته شدم از این همه درد از این همه غصه..چند سالمه آخه! کاش حداقل میدونستم تاوان چیو داریم پس میدیم.. امشب مادرم برای بار هزارم از خستگی و درد گریه میکرد.. عرضه ندارم یه تیکه لباس بخرم براش.. زندگی که من میکنم بخور و نمیره.. بقیه مردم رو میبینم هر نفر یه کمد جدا پر لباس برای خودش داره بعد ما چهار نفریم هنوز یه کمد رو نتونستیم پر کنیم.. چرا پول ما برکت نداره.. چول کارگری هیچ وقت برکت نداشته،آخه کدوم کارگر گوشی خوب دستشه یا ماشین خوب و خونه داره؟
هی دارم از زندگی سیلی میخورم هی تا میام من به این زندگی چرت یه سیلی بزنم خدا دستامو میبنده.. هرشب دعات کردم راهمو هموار کنی بتونم درس بخونم این مشکلات پیش اومد..
هر دفعه دعاهام برعکس برآورده میشن.. ولا بلا خستهم. این چه زندگیه؟؟ یکی اون ور دنیا تو رفاه بزرگ میشه و دنیا رو میگرده و دغدغهش میشه سگ و دوستپسر و لباساش چرا ما باید مثل خر کار کنیم و بازم هشتمون گرو نُهمون باشه؟
خدا نبینی دنیاتو چجوری به گند کشیدن؟؟ چرا هیچ کاری نمیکنی آخه؟؟ چرا آخه کلی سوال دارم ازت..
کسیم ندارم تو کلمه باهاش حرف بزنم دو کلمه!
هوف چقدر قلب و روحم درد میکنه چقدر درد دارم چقدر ناتوانم..
سریال 'stranger things'رو تا فصل ۴ دیدم و حسرت خوردم.. یه چندتا دوست ساعتهای ساعت کنار هم باز میکردن و خوش میگذروندن و بخاطر هم هر کاری میکردن.. کنار هم بزرگ شدن و از بچگی یه حرفهی خوب داشتن و درآمد از همون ۹ سالگی تا الان که همسن منن.. هم معروفاً هم کلی موقعیتهای خوب دیگهم سر راهشون قرار میگیره.. هم تو یه کشور آزاد و پیشرفتهن.. هم محبون هم خوشکلن و خلاصه همه چیز تمام...
خیلی حسودی میکنم به کسایی که هم سن خودمن.. میگم چرا این انقدر خوشکله و الان فلان شغل رو داره و کلی کلی پول در میاره اما من هر چقدرم زور بزنم بازم نمیشه؟! من مسلمون نیستم؟ زشتم؟ چه میدونم مال یتیمو خوردم؟! تاوان یه شخصیو پس میدم؟؟ چیه آخه؟؟حق من و خیلیای مثل من این نیست..
من باید الان اون هدفای زندگیمو تیک میزدم نه اینکه گلهای بالشمو آب بدم!
حق من نیست چون تو یه شهر بدون امکانات و تو یه کشور که همه چیز برای دختر ممنوعه و با کلی قوانین باید دستو پنجه نرم کنی و تو یه خانواده با شرایط مالی متوسط رو به پایین به دنیا بیام و انقدر هدفای بزرگ تو ذهنم باشه و نتونم هیچکاری براشون انجام بدم...
نمیتونم..من میخواستم برم خارج کشور اونم با زحمت و تلاش و درس،اما چیشد؟؟ اون آدم اون کسی که مدام دوست خطابش میکنم و هیچ وقت برام دوست نبوده،راحت با ازدواج با یه پسره ۱۰/۱۱ سال از خودش بزرگتر میره اون ور آب،تو کل زندگیشم همیشه خوشانس و محبوب خدا بوده..
نمیدونم از چیبگم واقعا هزار درد دارم.. کاش حداقل منم ظاهری یه سری چیزارو داشتم.. مثلا دانشگاه میرفتم،یه شغل داشتم،نگران خانواده و مامانم و بابام نمیشدم،با دوست پسرم میرفتیم بیرون،دندونام سالم بودن و اگرم نبودن حداقل پول اینو داشتم که درستش کنم..با گوشی خودم با گوشی که آرزومه زنگ میزدم برای فردا نوبت کاشت ناخن میگرفتم.. واقعا کاش حدقل مشغول یه حرفهای یه ورزشی سازی هنری میشدم.. اما نه حتی نفس کشیدنم با پوله که من ندارم..
کی تموم میشه این دردهای کوفتی کی؟؟
خستهم از دندون درد و پسورازیس و معده درد و استرس های کنکور و نگرانی و غصه برای مادربزرگ زمینگیرم و دیدن اشکهای پدر و مادرم و به باد رفتن آرزوهای خواهرام و برادرم..
با دلار۱۶۰ هزار تومن اگه بمیریم باید از قبل کلیه و قلبتو بفروشی که خرج کفن و دفنت جور شه بعد بمیری..
دندون درد شده بخشی از روتین هر روزم:))))
دیر تر از این بخوابم گرسنگیم بیشتر میشه.. برم که نوبت نشخوارهای ذهنمه که بیان مغزمو بخورن...
+
یکشنبه ۱۴۰۴/۱۱/۱۲
2:21 BY: Lune
|