ایران
ایران…
نامت را که بر زبان میآورم،
انگار قلبم به گذشتهای دور وصل میشود؛
به خاکی که بوی خاطره میدهد،
به آسمانی که هزار قصه در سینه دارد،
به مادری که همیشه ایستاده،
حتی وقتی زانوهایش از درد میلرزد…
تو فقط یک سرزمین نیستی،
تو صدای لالایی مادران ما هستی،
تو اشکهای پدرانی که شبها بیصدا گریستند،
تو لبخند کودکانی هستی که هنوز به فردا ایمان دارند.
ایران…
چقدر زخم خوردی،
چقدر صبور ماندی،
چقدر تنها جنگیدی،
بیآنکه شکایت کنی.
گاهی فکر میکنم
تو شبیه مادری هستی
که لباس کهنه میپوشد
تا فرزندش آبرومند بماند…
در کوچههای تو
عشق راه میرود،
در دیوارهایت تاریخ نفس میکشد،
در خاکت، هزار آرزو دفن شده
و هزار امید جوانه زده.
ما فرزندان توایم؛
با همه ضعفهایمان،
با همه خستگیهایمان،
با همه شکستهایمان…
اما هنوز
وقتی نامت را میشنویم
سینهمان گرم میشود.
ایران جان…
تو را با تمام خستگیهایت دوست داریم،
با تمام غصههایت،
با تمام سکوتهایت.
ما هنوز
به لبخندت ایمان داریم،
به روزی که دوباره
از ته دل بخندی، روزی که هیچ مادری از ترس نلرزد،
هیچ پدری شرمنده نباشد،
هیچ جوانی آرزوی رفتن نداشته باشد.
تو زندهای، ایران…
در دل ما،
در خون ما،
در نفس ما.
و ما قسم خوردهایم
هرجا که باشیم،
هرقدر که دور شویم،
نامت را
با افتخار فریاد بزنیم.