دل‌نوشته‌ای برای ایران و جان‌هایی که زود پر کشیدند.

بعضی دردها اسم ندارند… فقط می‌آیند، می‌نشینند وسط دل آدم، و دیگر هم بلند نمی‌شوند. دردِ دیدنِ عکس‌هایی که لبخندشان هنوز توی گوشی‌ها مانده… دردِ شنیدنِ اسم‌هایی که قرار نبود این‌قدر زود تبدیل به خاطره شوند.

این نوشته نه برای دعواست، نه برای طرف گرفتن، نه برای قضاوت. این فقط یک حرفِ دله… حرفِ دلی که خسته شده از دیدنِ رفتنِ آدم‌ها.

ما توی این سرزمین، زیاد گریه بلدیم. زیاد داغ دیدیم. زیاد کنار عکسِ عزیزان شمع روشن کردیم. زیاد گفتیم: «حیف شد… خیلی جوون بود… خیلی آرزو داشت…»

هر کدوم از این آدم‌ها، یه دنیا بودن. یه مادر داشتن که هنوز منتظر صدای دره… یه پدر که غرورش شکسته… یه خواهر، یه برادر، یه دوست، که هنوز پیام‌های قدیمی رو می‌خونه.

اونا عدد نبودن. خبر نبودن. تیتر نبودن. آدمن بودن… با رویا، با ترس، با امید، با هزار تا «بعداً» که هیچ‌وقت نرسید.

کاش می‌شد یه روز صبح بیدار شیم و خبر بد نباشه. عکس سیاه نباشه. اشک نباشه. کاش می‌شد مادرها فقط برای عروسی بچه‌هاشون گریه کنن، نه برای سنگ قبرشون.

ما مردم این خاک، خسته‌ایم… از گرونی، از نگرانی، از آینده‌ی مبهم، از ترسِ فردا. اما بیشتر از همه، از این‌که هی یکی کم می‌شه. هی یه صندلی خالی می‌مونه. هی یه دل می‌شکنه.

این نوشته نمی‌خواد کسی رو متهم کنه. نمی‌خواد کسی رو قضاوت کنه. فقط می‌خواد بگه: «ما دل‌مون آرامش می‌خواد… زندگی می‌خوایم… لبخند می‌خوایم.»

ما حق داریم شاد باشیم. حق داریم زنده بمونیم. حق داریم آینده داشته باشیم. حق داریم شب با خیال راحت بخوابیم.

برای اونایی که رفتن… برای اونایی که هنوز نفس می‌کشن… برای مادرایی که موهاشون یک‌شبه سفید شد… برای پدرایی که بغضشون رو قورت دادن… برای جوونایی که هنوز هزار تا رویا توی سرشونه…

بیاید بیشتر همدیگه رو دوست داشته باشیم. کم‌تر قضاوت کنیم. بیشتر همدل باشیم. شاید دنیا با مهربونی ما، یه ذره قابل‌تحمل‌تر بشه.

این دل‌نوشته فقط یه آرزوئه: روزی برسه که اسم «ایران» کنارِ خبرِ خوب بیاد… کنارِ خنده… کنارِ زندگی… نه کنارِ اشک و آزادی.

روح همه‌ی جاویدنامان شاد.