نمی‌دونم امروز میشه چند هزارومین روزی که من شاد نیستم. بلد هستما اما سرنوشت و کائنات نمیزارن،همه‌ش غصه‌ست..

بابام انقدر خسته‌‌ست با چشم پر میگه کاش بمیرم راحت شم از این زندگی.. امشب که کلاا یه بشکن میزدی عین آبشار اشکاش می‌ریخت.. بابا نمی‌دونه چه باری رو دوشمون میزاره با این حرفا،اونقدر سنگینه گاهی وقتا برام سخته نفس کشیدن انگار یه چیز سنگین گذاشتی رو قفسه سینه‌م..حقم داره،من هنوز تو خونه بدون هیچ فایده و سودی نشستم.. نه درسی نه درآمدی.. آرزوم دندون پزشک شدن بود که اونم به باد دادم اونم رفت اونم خاکستر شد؛چرا؟ چون روحم مُرده چون جسمم نه روحم خسته‌ست خیلی خیلی زیاد..

باید برای فرهنگیان بخونم چون مجبورم مجبور! کی خرجمو بده؟ خواهرامم دارن تلاش می‌کنن رو پاهای خودشون باشن.. مجبوریم

هوف اونقدر حالم گرفته‌ست میخوام یه کت بپوشم برم کل خیابونای شهر رو بگردم و گریه کنم..

چقدر چقدر زندگی مسخره‌ست.. به دنیا بیا،بزرگ شو،درس بخون،دانشگاه برو،کار کن،ازدواج کن، تولید مثل کن، و این روند هی تکرار میشه.. زندگی برا آدمای پولدار و سالمه اونا دارن زندگی می‌کنن نا ماها.. خدا مارو خلق کرد غصه‌های اونارو ما بخوریم و ما حسرت به دل بمیریم..

بدم میاد از زندگی.. چقدر این ماه زود گذشت چقدر سریع تموم شد.. شبا هی گرسنه‌م میشه و بخاطر معده‌م نباید چیزی بخورم چون به بدترین شکل ممکن عفونت دارم و یه مدت باید مدام قرص مصرف کنم!

می‌خوام گریه کنم،جا بزنم اما نمیشه.. قول دادم..

چیکار کنم؟؟ چجوری خانم دکتر بشم؟؟ من که هر وقت خواستم بجنگم زندگی یه جوری زمینم زد که نتونم بلند شم.. چیکار کنم چیکار آخه؟؟

بشینم بخونم؟؟ حتی نفس کشیدن برام زجرآوره تو این مملکت!

نه دینی برام مونده نه انگیزه‌ای نه حالی نه جسمی نه روحی.. تو این سن عین صد ساله ها شدم..

کی تموم میشه؟!