یه عادت بدی که دارم اینه اگه ناراحت باشم نمی‌تونم هیچ غذایی بخورم و میرم تو اتاقم..البته از اون اتاق‌های رویایی خیلیا نیست ولی همین که هست خوبه..

مامانم خیلی به داداش و زن داداشم بها میده، اما زن‌داداشم و حتی داداش اونقدر بهش احترام نمیذارن و این عصبیم می‌کنه. هر بار براشون غذا درست می‌کنه در حالی که اون حتی ماهی یه بارم یه زنگ نمی‌زنه حالشو بپرسه، بعد میگم مامان چرا از دهن ما می‌گیری میدی به اونا،شروع می‌کنه به گریه و میگه تو خیلی بدجنسی و فلانی.. میگم اگه ادمای قدرشناسی بودن مشکلی نداشت اما اونا قدر نمی‌دونن،هر بارم گریه می‌کنه و با من قهر می‌کنه چون میگم مامان من درس دارم چرا غذای ظهر رو دادی به اونا.. مگه دست نداره؟؟ خب بره خودش غذا درست کنه به من چه؟؟ این همه براش فداکاری کردم کو جوابش آخه؟؟ بعد هی دل منو میشکنه...

یه بارم دعوا کردیم گفت برو تو هیچ وقت هیچی نمیشی حتی باباتم هیچ امیدی بهت نداره و گفته تو دیگه تموم شدی و هیچ‌جا قبول نمیشی و کلی حرف دیگه..

خب راست می‌گفت بابام هیچ وقت نگفت خسته نباشی،اون همه از هدف و دانشگاه و شهر مورد علاقه‌م میگمم هیچ وقت نمیگه تو میتونی تو قبول میشی یا حتی کوچیک‌ترین واکنشم نشون نمیده..

مدام میگه الان درس خونده بودی کمک دست من میشدی و هیچ شغلی بهتر از معلمی نیست و پسر فلانی دانشگاه تهران قبول شد و کلی برای باباش پول در میاره..

خب این حجم از فشاری که دادی رو چیکار کنم؟

مامان جان دو ساعته میگم گرسنمه و از یازده ظهر چیزی نخوردم و عصابمو بخاطر عروست خراب کردی خوشحالی نتونستم شامم رو بخورم؟؟ انقدر درگیر اوناییی غذای مارو سوزوندی..

نمی‌دونم خدا منو برا چی خلق کردی،نمی‌دونم.. کاش هیچ وقت به دنیا نمیومدم..

هر شب باید چشام پر اشک شه؟ بخاطر چیزای چرت و پرت؟ حداقل اینقدر منو احساسی و دل نازک خلق نمی‌کردی...