اون شبی که دیدم سارا با یه پسره ترکی ازدواج کرده قلبم ریخت، وقتی دیدم ترکیه‌ست نمی‌دونستم چی‌بگم،از اینکه دروغ گفته بود خیلی ناراحت شدم خیلی زیاد،اما دلمم برای خودم سوخت. حسودی نیستا خوشحالم براش و حتی هر روز تو فکر عروسیشم..

بیشتر از یک ساله با پسره آشنا شده و کلاش خصوصی میره تا ترکی استانبولی یاد بگیره و پسره اومده اینجا و حتی دوست منم یه مدت کوتاه ترکیه بودن..به من گفته بود که رفتیم خونه‌ی مامان‌بزرگم.. و بله دروغ می‌گفت و تو هتل‌های ترکیه بودن، باباش چه‌جوری راضی شده دخترش بره اونور دنیا با یه پسره که هیچ شناختی نداره و ۱۱ سال از دخترش بزرگ‌تره رو نمی‌دونم اما خب دیگه شد..

فکر کنم یک دی بود که از تو پیج پسره عکساشون رو دیدم.. خیلی شوکه شدم چون دوستم تقریبا دوساله که از دوست پسرش جدا شده بود و هنوز تتوی که بخاطر اون کرده بود رو پاک نکرده..

هی به پسره نگاه می‌کنم میگم یعنی دوسش داره؟؟ یعنی بخاطر پول و جایگاه و اینکه خارجیه این کارو نمی‌کنه،نمیدونم چجوری گذشت چجوری دوباره عاش شد نمی‌دونم..

با پسره شب بیرون رفته بودن تو ترکیه و کلی گشتن وکلی عکس گرفتن.

رفتم پیش دوستم و گله‌م کردم و همه‌ی ماجرا رو توضیح که چجوری آشنا شدن و چی شده و چی گذشته.. فعلا درگیر کنسول‌گری و اینا شدن و قراره یه مراسم بگیرن..

بگذریم از حرفایی که تعریف کرد من یهوو دلم ریخت ، می‌خواستم بزنم زیر گریه که تو اون مدت چقدر کم توجهی می‌کرد به من..

می‌گفتم خدایا ۲۱ سالمه اندازه یه هفته‌ی این زندگی نکردم،فرقمون چیه چیکار هر روز یه دردسری تو زندگیمون هست؟

گفتم خدا من با این ده ساله دوستم می‌دونمم یه هفته و یه ماه نکشیده مشکلاتشو حل کردی و هرچی ازت خواست رو بهش دادی،خوشکلی و پول و خانواده خوب و خونه و ماشین و آزادی کامل و وو و میگم پس من چی؟؟

دلم میسوزه برای خودم که بند هیچ جاییی نیستم.. اگه خانوادم ناراحت نمی‌شدن خیلی وقت بود خودمو نجات می‌‌دادم..

مجبورم بجنگم..هی میگم شاید نتیجه‌ی سختی من خیلی خیلی بهتر از اون بشه اما من احمق کاری نمی‌کنم.. تلاشم صفره..لعنت به من لعنت به اونی که زمینم زد..

کلی براش عکس لباس عروس و تور و کفش و گل فرستادم.نمی‌دونم عاقبت‌ ما چی میشه ولی خدا جونم جبرانش کن،شرمندم نکن،نزار ببازم،برای منم معجزه کن،منم بنده‌تم خب، کم درد کشیدم؟

بس من و خانوادم نیست؟ خسته شدیم بخدا نای جنگیدنی نمونده،هر روز مامانم از خستگی و مراقبت از بیمارمون گریه می‌کنه میگه پاهام درد می‌کنه خب حق داره دیگه..

بخدا خسته‌م، بخدا منم دلم زندگی می‌خواد، انقدر راحت میدی به مردم تعجب می‌کنم میگم اصلا منو میبینی؟؟

خب راحت بوده ازدواجش با یه خارجی..پول داده رفته کلاس خصوصی،شب و روزم ازادانه تو خونه حرف زده باهاش، باباش یه هفته ناراضی بوده و بعدش گفته مشکلی نیست.. رفتن ترکیه اونم با پول،هر روزم لباس‌های جدید و چیزای جدید می‌پوشه..

خب با پوله دیگه کجاش سخته؟؟ باباش میده خودش که کاری نکرده..

من چی چرا نمیبینی منو؟؟ کجایی؟ چیکار کنم صدام بهت برسه؟؟ باز باید بمونم پشت کنکور؟؟ چیکار کنم اگه اون نشه؟؟ اگه اونی که نخوامم نشه چیکار کنم؟؟ نمیمونم نمیمونم دوباره پشت این مسیر کوفتی..

بسه دیگه هزاران نفر تونستن هزاران نفر به راحتی با پول ددی و با اینکه تنها دغدغه‌شون درس بود ،نشستن خوندن و تونستن.. دغدغه‌ی من مگه دانشگاهست؟؟ من و خواهرم باید هر جور که شده پول در بیاریم دست خودمون نیست مجبوریم.. ما مجبوریم مامان و بابامون نجات بدیم.. مگه بار درس فقط سنگینی می‌کنه؟ کاش درس بود..

من بیشتر شبا خودم واسه خودم غذا درست می‌کنم خودم برا خودم چاییی میارم.. یه آدم تو خونه نیست بگه خسته نباشی باشه کافیه، نیست.. من تو چشای بابام هیچ امیدی نسبت به خودم نمیبینم.. از رشته‌ی مورد علاقه‌م میگم از شهرم میگم هیچ کس نیست بگه ان‌شاءالله بگن اره صد در صد تو می‌تونی.. هیچ کس به من نمیگه تو میتونی!!!

معلمم میگه وا چرا درس نمی‌خونید مگه کاره دیگه‌ای دارید،خودش بچه پولدار بوده و راحت تو سالی که کنکور آسون ترین بوده کنکور داده بعد دو رقمی شده میاد مارونصیحت می‌کنه فکر میکنه با لپ‌تاپم نشستم چنتا خدمت کار میان خونه رو تمیز می‌کنند و غذا میارن.. وای هیچ وقت مشاوره‌ای که تک رقمیه رو انتخاب نکنید.. فقط بچه پولدارا برن سمت مشاور تک رقمی..

خدایا خیلی خستم خیلی.. چرا انقدر سخت می‌گیری به من؟؟ چرا هر چی آرزو کردم برای سارا برآورده کردی؟؟ حسودی نییییست بخدا اونا آرزوی من بودن چرا آخه؟؟؟

بس نمی‌کنی؟؟

جونیم دیگه رفت دیگه نمی‌تونم مثل آرزوهام تیپ بزنم و بگردم.. الان باید خانم باشم..۲۱ سال زیاده بس کن..

معجزه بکن توزندگی من.. روزای خوب منم بفرست دیگه.. بسه صبرم تموم شد..